عامل اصلی بیعت‌شکنی‌‌ها/ تفسیر عمر‌ ‌سعد از بیعت‌شکنی کوفیان

 

به گزاش خبرگزاری فارس، آیت‌الله روح‌الله قرهی مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) حکیمیه تهران در تازه‌ترین جلسه اخلاق خود به موضوع «بیعت»؛ علقه به دنیا، تنها دلیل بیعت‌شکنی است، پرداخت که مشروح آن در ادامه می‌آید:

ما از روز نخست با پروردگار عالم بیعت کردیم و این هم که بیان می‌کنند «بَلى‏» گفتن، نسبی بوده، این‌طور نیست، بلکه به حقیقت همه پذیرفتند.بعضی‌ها بیان می­کنند: یک عدّه «بَلى‏» را محکم گفتند و یک عدّه هم از روی ترس، آرام گفتند و یک عدّه هم نپذیرفتند؛ یعنی دانستند در عالم چه خبر است؛ در حالی که این‌طور نیست.

اگر بگوییم این حالت است، عرضِ اسماء به همه ذرّات است، در حالی که عرض اسماء به همه ذرّات نیست و به صراحت قرآن عرض اسماء به أبانا آدم، آن هم در موقع إن‌قلت ملائکه بود، «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونی‏ بِأَسْماءِ هؤُلاءِ‏».

پس معلوم می­شود آن «أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ» که بیان فرمود، از باب تفهیم ربوبیّت بود که بگوید: همه عالم در ید من است و شما را خلق کردم. کما اینکه این تفهیم در طفل هم به یک نوعی معلوم است. وقتی طفل علقه به سینه مادر دارد، وقتی آغوش مادر را می­طلبد و ...، تصوّر او، همین ربوبیّت اوست و یک معنی «قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانی‏ صَغیرا»، همین است. عرض هم کردیم که «اله»نگفت و «ربّ» گفت.

بنابراین پروردگار عالم به صراحت قرآن بیان فرمود که عرض اسماء به أبانا آدم بوده است. عالم هم عالم این نیست که همه این مطالب یکباره تعیین شود؛ چون اگر این‌طور بود، عنوان شب‌های قدر که مقدّرات همه انسان‌ها در شب قدر رقم می­خورد هم معنا پیدا نمی­کرد.

طبیعی است ما هم از روز نخست فهمیدیم و به نظر می­رسد که نوع هر مخلوقی درک این می­کند که خالق، کس دیگری است، منتها بعد که عالم، عالم محیط می­شود و این عالم محیط، برای بعضی فراموشی و نسیان می­آورد - که بعضی گفتند: انسان از نسیان است که حالا صحت و سقم این تعبیر جای بحث خودش را دارد - انسان فراموش کرده است که از روز نخست که خدا ذر و عالم ذر را خلق کرد، پروردگار عالم بیان کرد: « أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ » و این احتمال دارد برای هر مخلوقی هم باشد که «بَلى‏» را گفته است.

امّا در عالم دنیا، تجلّی بیعت است؛ یعنی آن‌جا ظهور به قول است و این‌جا ظهور به فعل است. ظهور به قول در مرحله نخست، عامل برای ایجاب به فعل است؛ یعنی قول خودش فعل می­آورد. گرچه اولیاء خدا در مباحث معرفتی بیان فرمودند: انسان در فعل بعد به قول می­رسد؛ یعنی اعلان همه افعال که از اعضاء و جوارح می­آید، به لسان تبیین می­شود.

صلاة، تجلّی عبادت برای اظهار به ملائکه

مثلاً صلاة، اعلان قول است از باب فعل، نه این که اعلان قول باشد برای فعل. به این معنا که وقتی ما می­گوییم: «ایاک نعبد»، عبدیم و او را عبادت می­کنیم. بنابراین عبادت، مقطعی نیست. این را ما قبلاً در مباحث اخلاق و مباحث دیگر عرض کردیم که عبد نمی­تواند مقطعی عبادت کند؛ یعنی فقط موقعی که روزه است، در حال عبادت باشد و یا موقعی که دارد سه رکعت نماز مغرب و ... می­خواند، در حالت عبادت باشد. بلکه عبد بما هو عبد، در همه لحظاتش باید در حال عبادت باشد. کما این که این مطلب در صیام مصداق پیدا می­کند، چون صیام ترک حلال است؛ یعنی حتّی ترک شبهه و ترک حرام نیست، بلکه ترک حلال است. بنابراین در آن‌جا انسان به خوبی درک می­کند که حتّی وقتی بیان می­کنند: حلال را دست بکش، دیگر خوابش هم عبادت می­شود «نومکم فیه عبادة» و آن‌جا درک می­کند.

 

کما این که پروردگار عالم از آدم ابوالبشر ترک حلال را در جنّت خواست، نه ترک حرام. معلوم است أبانا آدم که فعل حرام انجام نداده، خداوند به او گفت: حلال را دست نزن، آن شجره ممنوعه، امّا عندالاولیاء هر مطلبی که پروردگار عالم بیان فرمود آن را ترک کنید، حتّی اگر حلال باشد، باید ترک شود و اگر به آن مبتلا شدیم، حرام است. مثل صیام که می‌گوید: از اذان صبح تا غروب آفتاب دیگر حلال را هم نخور. بنابراین اگر همین حلال را هم خوردیم، تبدیل به حرام شده است. بنابراین عندالاولیاء این است، امّا حرام‌خواری نکردیم. بنابراین کفّاره افطار با حرام، با افطار به حلال تفاوت دارد. ولی عندالاولیاء می­گویند: چون پروردگار عالم بیان کرد: انجام نده، این خودبه‌خود برای ما حرمت‌آور است.

بنابراین وقتی انسان در صوم فهمید که چون خدا خواسته باید حلال را هم ترک کند، آن‌وقت تازه «نومکم فیه عبادة» را هم می­فهمد و خوابش هم عبادت می­شود.

 

پس عبد فقط در نماز، در حال عبادت نیست، بلکه این حالت صلاه تجلّی عبادت است. دو حالت هم دارد که اولیاء بیان کردند: یکی این که برای ملائکه‌الله اظهار شود که ببینید بندگان من، هرموقعی که اذن می‌دهم، می­آیند سجده می­کنند. در حالی که به قول عرفای عظیم‌الشّأن عبد همیشه در حال سجده است. امّا تجلّی سجده که در درون، آن حال خشوع را دارد، در صلاة است. چون سجده عنوان خشوع است و رکوع عنوان خضوع است. بنابراین عبد بما هو عبد اگر عبد حقیقی بود، همیشه در حال خضوع و خشوع است ولی این به خاک افتادن که نوعش را در صلاه بیان فرمود، برای این تجلّی می­دهد که دیگران ببینند.

اصلاً تجلّی یعنی همین که دیگران ببینند. تجلّی یعنی ظهور، اظهار و اعلان و همان‌گونه هم که پروردگار عالم می‌خواهد و إلّا اگر من و شما بگوییم: من نماز نمی‌خوانم امّا هر موقعی یاد عظمت، قدرت و خلقت پروردگار عالم افتادم، سجده و شکر می‌کنم، «الحمدللّه ربّ العالمین» می‌گویم و این شکر را هم به عمل نشان می‌دهم، به دیگران هم کمک می‌کنم، دست دیگران را هم می‌گیرم، امّا نماز نمی‌خوانم، چون پروردگار عالم نیّت من را می‌داند، مگر نمی‌گویند: «إنّما الاعمال بالنیّات»، من واقعاً می‌دانم که پروردگار عالم، ربّ من است و من را پرورش داده است. من هیچ بودم، پروردگار عالم من را خلق کرده، مربّی بوده و به این نوع من را تربیت کرده است. امّا این‌ها فایده‌ای ندارد؛ چون عبد باید همان عملی را که پروردگار عالم فرموده، انجام دهد.

شرمندگی اولیاء خدا از درک محدود باری‌تعالی

البته عرض کردم که وقتی ما پروردگار عالم را مربّی می‌گوییم و بعد خودمان مربّا می‌شویم، عنوان این است که یک کسی باید به ظاهر اعمالی را انجام بدهد تا خوب تربیت شود، امّا عرض کردیم: عندالله تبارک و تعالی در باب خلقتش، همه چیز از باب علم وحکمت است و حتّی نیاز به «کن فیکون» ندارد، اراده ذاتیّه احدیّت خود به خود خلقت می‌آورد. منتها همین «کن فیکون» را برای این بیان فرمود که چون ما مخلوق و محدودیم، آن را درک کنیم.

بنابراین این کد همیشگی باید در ذهنمان باشد که اگر انسان با این کد جلو برود، غوغا و محشر است و خیلی از مطالب را درک می‌کند وآن این است: ما مخلوقیم، مخلوق، فعل فاعل و مفعول است و حضرت حقّ، فاعل و خالق است، خالق لایتناهی است و مخلوق چون مفعول و فعل فاعل است، محدود است و چیزی را بیشتر از حد خودش درک نمی‌کند. لاجرم پروردگار عالم فرمود: «کن فیکون» که ما محدودها بفهمیم.

نکته‌ای را عرض ‌کنم که خیلی جالب است: آیت‌الله حقّ‌شناس می‌فرمودند - البته من این را از یکی دیگر اولیاء خدا هم شنیده بودم - : یک موقعی آیت‌الله العظمی شاه‌آبادی در بحث رشحات بیان فرمودند: همه این مطالب، همه این معارف و همه این مسائل، باز در حدّ ذهن ماست و من می‌ترسم فردای قیامت آنچه که ما تصوّر می‌کردیم، چون مخلوق و محدود هستیم، درست نباشد از این رو استغفار می‌کنیم، برای این که ما شرمنده توصیف ذوالجلال و الاکرام به حد مفعولیّت خودمان هستیم و می‌ترسیم این‌ها اهانت و جسارت به ساحت قدس ذوالجلال والاکرام باشد.

اگر یک مقدار تأمّل کنیم، می‌بینیم واقعاً هم همین‌طور است. بنابراین ما با این همه توصیفاتی که داریم، باز هم باید بدانیم ما مخلوقیم و پروردگار عالم هم خالق است و نامحدود. اصلاً مگر ما نمی‌گوییم: قرآن، نازل است؟ بارها این را گفتم که اگر قرار بود کلام حضرت حقّ، بما هو کلام باشد، حضرت حقّ باید ردیف داشته باشد که کسی ردیف حضرت حقّ نیست، «قل هو اللّه أحد». اصلاً احد، احد است و هیچ معنای دیگری ندارد. اگر بگوییم خدا یکی است، یک، دو می‌آورد و یک غلط است. باز ما نمی‌دانیم معنای احد چیست. چون ما مفعول و محدود هستیم.

حتّی این اظهار علاقه و عشق کردن نسبت به پروردگار عالم - که ادعیّه هم به ما اجازه دادند بیان کنیم ومنعی هم ندارد - از باب این است که ما مفعولیم و إلّا ما چه کسی هستیم که بخواهیم مثلاً به پروردگار عالم اظهار علاقه کنیم؟ مگر پروردگار عالم جسم است که ما بخواهیم دور او بگردیم؟! پس هرچه که ما می‌چرخیم باز داریم در آن محدودیّت خودمان سیر می‌کنیم، نه در آن لیاقت الهیّه و ربوبیّت. هرچه که هست، ما داریم در مخلوقیّت خودمان سیر می‌کنیم ولا غیر. بنابراین سیر ما نهایتش هم باز سیر نقص است، یعنی نقصان در عین سیر است و ما حقیقت سیریّه نداریم.

البته از یک باب حقیقت است، آن هم در مورد انسان کامل که در حدّ خودش توانست به آن چیزی که باید برسد. البته آن هم در حدّ خودش است و ابداً در حدّ پروردگار عالم نیست. بنابراین ما نه تنها به ذات پروردگار عالم، بلکه به اسماء و صفات خداوند نیز نمی‌توانیم ورود پیدا کنیم. مادر رسیدن به کنه معرفت ذوالجلال والاکرام نه تنها در ذات، بلکه در اسماء و صفات هم عاجز هستیم. بنابراین «عجزت العقول عن کنه معرفته»، یعنی «عن کنه معرفة صفاته»، «عن کنه معرفة اسمائه»، نه «عن کنه معرفة ذاته». این طبیعی است و إلّا ذاتش را که اصلاً چگونه می‌خواهیم بیان کنیم؟! عقول از درک اسماء و صفاتش هم عاجز است و نمی‌تواند درک کند. ما محدودیم و هیچ نمی‌دانیم.در یک عالم حصریّه هستیم؛ چون محدودیم، ولو اکمل انسان. منتها انسان کامل در حد اکمل انسانیّه است، البته آن هم نه اکمل از باب اکمل درک خالقیّه، چون بالاخره آن هم مخلوق است و آنچه که عنایت شده، باز هم مِن ناحیه الله تبارک وتعالی است.

بنابراین شاید یک معنای «قاب قوسین أو أدنی» همین باشد؛ چون بالاخره او هم حدّی دارد، ولو اکمل است، هرچند همه انسان‌ها خاک پای او هستند، اصلاً علّت وجودی همه اوست «لو لا لما خلقت الافلاک»، همه افلاک، همه خلقت، این هفت آسمان که طومار است و ناسا با عکس‌هایی که گرفتند، این را تازه فهمیدند که به شکل طومار است. آسمان اوّل در آسمان دوم و ...به حالت طوماراست. همه هم به یک «کن فیکون» ایجاد شدند. حال آنچه که ماورای جو است، چیست؟ عرش است، آنچه که ماورای عرش است، چیست؟ آن که سیر کرده و طی‌الارض و بعد طی‌الجو داشته و در جو آن طور دیده است، «قاب قوسین أو أدنی» و ... آیا منظور این است که دیگر به درک خالق رسیده؟! همه این‌ها محدود است، ولو اکمل است. البته همه این افلاک، همه و همه برای یکی است «لو لا لما خلقت الافلاک»، امّا همان او هم مخلوق است، پس همان او هم محدود است، منتها حد او با حد ما فرق می‌کند.

مثل این می‌ماند - در مثال مناقشه نیست، ما مجبوریم این‌طور مثال بزنیم و إلّا نمی‌فهمیم - که گاهی یک لیوان آب، گاهی یک پارچ آب، گاهی یک حوض آب و گاهی هم یک دریا و یک اقیانوس داریم. یک سؤال از شما می‌کنم ، بالاخره اقیانوس هم محدود است یا محدود نیست؟ محدود است. حد یک لیوان معلوم است، حد یک پارچ معلوم است، حد یک دریاچه معلوم است، حد دریا و اقیانوس هم معلوم است. پس طبیعی است محدود بودن نبی با محدود بودن ما تفاوت دارد.

دنیا؛ تجلّی‌گاه بیعت در افعال

بنابراین خدا بیعت «أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلى» را از همه گرفت، منتها طوری به ما فهماند که من مربّی‌ام. همان‌طور که انسان فی ذاته خودش هم فهمد، اصلاً فطرت همه انسان‌ها می‌فهمد «فطرت اللّه التی فطرا لنّاس علیها». بنابراین همه ما فهمیدیم که ربّ داریم، منتها حالا در ربّ‌یابی و آن «أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلى» ها، بعد که در دنیا می‌آید، تجلّی‌ها عوض می‌شود و یک موقعی کسی شیطان‌پرست و یا بت­پرست می‌شود. بنابراین بت‌پرست می­خواست جواب به فطرتش بدهد، خدا را در او دید. درک او ناقص بود و با اعمال و اعضاء وجوارحش، اشتباه بر روی بیعتش کار کرد. بنابراین این بیعتی که در آن­جا شد، این­جا در افعال و کردار نشان داده می­شود و تجلّی­گاهش در افعال و کردار است.

در روایتی فرمودند: خود همین بال زدن مرغان هوایی، تسبیح، تقدیس است و فهمیده‌اند. یک جاهایی بلبل یا خروس در سحرگاهان خوانده­اند که شاید من و شما تصوّر می­کنیم که برای جفتش می­خواند، امّا یک مواقعی برای چیز دیگری است؛ یعنی می­فهمند که یک کسی هست. فطرت این­طور است «فطرة الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل خلق اللّه» ناس هم همین­طور است و فطرتش این­گونه است. بنابراین این تجلّی­گاه را در بیعت اشتباه می­کند، امّا چه کند؟!

نمونه‌ای از عدم پذیرش بیعت‌ با ابی‌عبدالله(ع) و دلیل آن

یک نکته عرض کنم که خیلی زیبا است، وجود مقدّس ابی‌عبدالله الحسین(ع) وقتی حرکت می­کردند و به کربلا می‌آمدند، واقعه­ای اتّفاق افتاد که اتّفاقاً حضرت در آن­جا به همین بیعت و این­که باید بیعت باشد، اشاره کردند.

حضرت وقتی که می­آمدند، با چند نفر برخورد کردند که این­ها در بحث بیعت با حضرت، مطالبی را داشتند. از جمله عبدالله‌بن‌حرّ جعفی یا عبیدالله‌بن‌حرّ جعفی - که به نظر من عبیدالله صحیح­تر است- پدر این عبیدالله، حرّ بن مجمع بن خزیم جعفی است. اوّلاً معروف بود که جعفی­ها شجاع هستند.

در زمان خود پیغمبر(ص)، ابن‌اُبی که از سردسته‌های منافقین بود، با پدر این عبیدالله رفیق بودند. بعد از این که پیامبر(ص) به رسالت رسید، ایشان با این ابن‌اُبی منافق، ادّعای اسلام کردند. ولی از آن طرف این حرّ جعفی بارها می­گفت که من اصلاً پیغمبر را قبول ندارم امّا ابن‌اُبی از باب منافق بودنش بیان می­کرد که این حرف را نزن. من این مطالب را از کتب اهل جماعت برایتان می‌خوانم.

بعد از این که عثمان، خلیفه سوم، حاکم شد؛ ابن‌اُبی منافق گفت: خدا می­داند من عثمان را دوست دارم و حتماً او را یاری خواهم کرد. وقتی عثمان کشته شد، اوّل کسی که اعلان کرد: امیرالمؤمنین باعث قتل او بوده و بعد هم آن قضایا پیش آمد که آن خانم، جنگ جمل را به وجود آورد و ...، همین ابن‌اُبی بود که همه جا پراکنده کرده و حضرت هم بیان فرمودند: من پسرم را فرستادم به عثمان آب داد و مطالب دیگری که می­دانید و حالا من در آن‌ها وارد نمی­شوم.

در زمان خلافت امیرالمؤمنین (ع) در جنگ صفین، به سپاه معاویه پیوست. بعد نقل کرده­اند: وقتی اقامتش نزد معاویه در شام طول کشید، زنی که در کوفه داشت، با شخص دیگری به نام عکرمه‌بن‌عون ازدواج کرد که اهل جماعت به نام کس دیگری از جمله همین عبیدالله هم بیان کردند که به او گفتند: این به درد تو نمی­خورد، گفت: زنی زیباست و چنین و چنان. حالا می­خواهم راجع به بیعت این­ها بگویم که بدانید وقتی ابی‌عبدالله(ع) با او برخورد می­کنند، چه می‌گوید.

بعد از این که پدر عبیدالله از دنیا رفت، یکی از کارهایی که کرد، این بود که بیرون از کوفه رئیس گروهی از راهزن­ها شد. منتها اعلام نمی‌کرد. او راهزن­هایی را درست کرده بود، وقتی خبر می­دادند، خودش داخل کوفه می­آمد، یک خودی نشان می­داد که خیلی به او ظنّ و گمان پیدا نکنند و بعد می­رفت. این خصوصیّتی بود که این شخص داشت و بعد هم کارهایی که او انجام می­داد، از جمله این که با این خانم هم ازدواج کرده بود و ... .

خلاصه کلام، بعد از امیرالمؤمنین، در زمان امام مجتبی(ع) به سمت بصره رفت و دیگر به کوفه نیامد. بعد از قضیّه­ای که امام مجتبی(ع) به مدینه برگشتند، او هم برگشت. در جلد هفتم تاریخ طبری که برای اهل جماعت است، آمده که در سال شصت و یک، وقتی ابی‌عبدالله(ع) خواستند قیام کنند، او شنید که این­ها می­خواهند ابی‌عبدالله(ع) را بکشند. او با عمر‌بن‌سعد، بد بود، امّا از طرفی هم نمی­توانست اعلان کند، ولی خیلی از او خوشش نمی­آمد. وقتی فهمید ابی‌عبدالله(ع) می­خواهند بیایند، متوجّه قضایای ابن‌زیاد و مسلم و ... شد، از کوفه بیرون رفت و گفت: من دیگر این­جا نمی­مانم.بنابراین همه خانواده را جمع کرد و بیرون آمد.

بیان کردند که او می‌خواست به سمت مدینه برود. البته بعضی از جمله حجّاج بن مسروق جعفی که کنار او بود، نقل می­کند: ما می‌خواستیم به سمت طیف یا همان طائف امروز برویم و از مدینه و مکّه و همه جا دور شویم.

از عبیدالله بن حرّ جعفی سؤال کردند: چرا شما داری از کوفه بیرون می­روی؟ گفت: من دلم نمی­خواهد دستم به خون حسین‌بن‌علی آلوده شود. به او گفتند: تو یک آدم به اصطلاح کلاش و دزد بودی! گفت: من دزدم می­دانم، امّا در درون خودم یک چیزی به من می­گوید که حسین برحقّ است، همان­طور که پدر، برادر و جدّش برحقّ بود. از طرفی هم من نمی­توانم او را یاری کنم و خدا هم این لطف را بر من کرده که از عمر‌بن‌سعد بدم می‌آید؛ پس من بیرون می­روم.

در چند فرسخی کربلا که ابی­عبدلله (ع) داشتند می­آمدند، خیمه­ای را دیدند. حضرت یک کسی را فرستادند، گفتند: بروید ببینید آن خیمه، خیمه چه کسی است؟ او هر که است، از سمت کوفه آمده است، بروید هم حالش را بپرسید، هم ببینید چه خبر است و اوضاع کوفه را هم بپرسید. از آن طرف هم او را برای یاری من دعوت کنید.

وقتی فرستاده ابی­عبدالله(ع) به نزد او رفت، او گفت: من از کوفه بیرون نیامدم، مگر از ترس این که حسین(ع) به آن‌جا بیاید و من نتوانم او را یاری کنم. به حسین بگویید: از من دست بکشد.

فرستاده آقا آمدند، پاسخ عبیدالله بن حرّ جعفی را به امام دادند و گفتند:ایشان می­گوید من نمی­آیم، من اصلاً بیرون آمدم که شما را یاری نکنم. امّا از طرفی هم نمی­خواهد مقابله کند و می­گوید: دست از من بردارید. حضرت خودشان بلند شدند که به دنبال او بروند. خیلی عجیب است، خوب دقت کنید، حضرت می‌خواهند به دنبال یک انسانی بروند که مشروب‌خوار است، سارق و راهزن است و ... .

بنابراین حضرت خودشان به خیمه او رفتند. عرب هم رسمش است که مهمان را تکریم کند. او هم حضرت را خیلی تکریم کردند و بالا نشاندند. حضرت بعد از این که حال و احوال کردند، فرمودند: تو در گذشته بسیار خطا کردی. پروردگار عالم حتماً تو را به اعمالت مؤاخذه می­کند و حقّ النّاس عظیمی به گردن توست، نمی‌خواهی در این ساعت به سوی پروردگار عالم بازگردی و توبه کنی؟ بدان اگر من را یاری کنی، جدّم فردای قیامت نزد خدا شفیع تو می­شود. الآن توبه کن، توبه تو هم این است که من را یاری کنی؛ چون حقّ النّاس به گردن تو است (امام همه چیز را می­دانند که این‌طور می‌گویند. بنابراین حقّ النّاس را هم خود امام می­توانند درست کنند. البته در آن‌جا محاجّه می­شود و آن کسی که حقّ بر گردن دارد، می‌گوید: حقّ من چه می‌شود؟ حضرت می­گویند: حقّ می­خواهی؟ تو این‌قدر کم داری، حاضری من دستت را بگیرم و ببرم و از او بگذری؟ بنابراین طبیعی است هر کسی باشد از خدایش است).

عبیدالله بن حرّ جعفی یک تعبیری به کار برد که حقیقتش من می­ترسم، با دیگران هم کاری ندارم و دست از راهزنی هم برداشتم. گفت: یا بن رسوال الله! اگر من به یاری تو بیایم، قبل از این که کارزاری پیش بیاید، من کشته می­شوم. حضرت یک نگاهی به او کردند؛ یعنی این که تو داری دروغ می­گویی، بعد بیان فرمودند: تو شجاعی، اگر این حرف را کس دیگری می­زد، قبول می‌کردم. بعد گفت: ولی من اسبی دارم که نامش ملحقه است، این اسب من طوری می­تازد که هیچ کسی نمی­تواند به او برسد. در مسابقات هیچ کس به این اسب من نرسیده است. من حاضرم این اسب را به شما بدهم، شما بروید. هر موقع هم جنگ شد، شما فرار کن. حضرت سکوت کردند و گوش می­­دادند. بعد حضرت را نصیحت هم کرد و گفت: از همین جا هم من می­گویم که به برادرانت بگو: اهل و عیالت را ببرند. خود این عبیدالله بن حرّ جحفی می­داند کوفی‌ها چه طور آدم‌هایی هستند و چه خبر است.

دارد که حضرت رویشان را برگرداندند و همان‌گونه با او حرف زدند؛ یعنی دیگر به او نگاه نکردند. فرمودند: من نه حاجت به تو دارم، نه به اسب تو. فرمودند: ما هیچ موقع گمراه­ها را به یاری خودمان طلب نمی­کنیم و این آیه سوره کهف را خواندند که می‌فرماید: «وَ ما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُدا». ولی من یک نکته­ای می­خواستم به تو بگویم و آن این که صدای استغاثه درونی تو - که خودش هم برای همین بیرون رفته بود - به تو گفت: تو با خدا بیعت کردی و تجلّی­گاه آن بیعت این‌جاست، ولی چون تو به گناه مبتلا شدی، از بیعت سرزدی و بدان در آتش جهنّم هلاک خواهی شد.

او رفت و حضرت هم نصیحت کرد و به او بیان فرمود: برو، دور شو و این اطراف نباش. دارد که بعد از حادثه کربلا، عبیدالله بن حرّ جعفی به واسطه این کوتاهی­ای که کرده بود، خیلی گریه می­کرد، اشک می­ریخت، شاعر شده بود و شعر می­خواند:

فیالک حسرة ما دمت حیا تردد بین صدری و التراقی

ای دریغ! ای افسوس! از این که تا زنده­ام، گریه می­کنم، چرا گریه نکنم که من می­توانستم یاری کنم، امّا یاری نکردم. در اشعار دیگرش هم بیان می­کرد: جان من به فدای تو ای پسر مصطفی! اشتباه کردم، دست من را بگیر.

امّا به هر حال نتوانست حضرت را یاری کند. یک نکته­ای که خودش همیشه اشاره می­کرد که این را تاریخ طبری هم نقل می­کند، این است که او هر کس را می­دید، این را به او می­گفت که من دست از بیعتی که روز نخست با خدا بسته بودم، کشیدم و عاقبت آن کسی که دست از بیعت بکشد، این است که گرفتار دنیا می­شود.

این حالتی است که نشان می­دهد آن کسی که بیعت با حجّت خدا را رها کرده، بیعت از روز نخست را رها کرده؛ چون از روز نخست این بیعت را داشته است. دلیل و برهان هم همین گناه است. وقتی که انسان مبتلا به گناه می­شود، آرام آرام یادش می­رود آن « قالُوا بَلى‏» یعنی چه و إلّا همه آن «بَلى‏»ها را گفتند. من این را که یک عدّه محکم گفتند، یک عدّه کمرنگ گفتند و ...، قبول ندارم؛ همه گفتند. آنچه که عامل شد، دنیا بود.

ترس پیامبر(ص) از سه چیز بر امّتش / عامل بیعت‌شکنی‌ها چیست؟

برای این‌که این را خوب متوجّه بشوید که آنچه که عامل شد، دنیا بود؛ یک روایتی را از پیامبر اکرم، خاتم رسل، محمّد مصطفی (ص) بیان می‌کنم که حضرت فرمودند: «أخافُ على اُمّتی ثَلاثا » از سه چیز بر امّتم می­ترسم، خوف دارم و نگرانم،«ضَلالةَ الأهواءِ» گمراه‌کنندگى هواهاى نفسانى، «و اتّباعَ الشَّهَواتِ فی البُطُونِ و الفُرُوجِ » این شهواتی که انسان را می­اندازد در این که شکم‌پارگی کند و مدام دنبال شکم و زیر شکم بوده و همیشه در این کثافات باشد، «و الغَفْلَةَ بَعْدَ المَعْرِفةِ» غفلت پیدا بکند بعد از این که شناخت پیدا کرد.

بنابراین وقتی انسان به دنیا مبتلا شد، معرفتش از بین می‌رود و غفلت پیدا می‌کند.وقتی هوی و هوس و شهوات بر انسان، غلبه پیدا کرد؛ معلوم است که دست از بیعت هم می‌کشد.

تفسیر عمر‌بن‌سعد از بیعت‌شکنی کوفیان

یک نکته‌ای مفصّل است که من الآن کوتاهش را عرض می‌کنم و آن این که می‌دانید: خود ابی‌عبدالله(ع) با عمر‌بن‌سعد هم یک مناظره و محاجّه‌ای داشتند که یک نکته خیلی خوبی را خود عمربن‌سعد می‌گوید. حضرت به او می‌فرمایند: دقّت کن و ... که حالا او هم شبش می‌خواست بیاید که نگذاشتند - می‌دانید خیلی از مطالب را همین آقازاده‌ها نمی‌گذارند - او هم دوستش که برود و از گندم ری بخورد که حضرت به او فرمودند: هیچ موقع نمی‌خوری.

خودش می‌گوید: شب تا صبح در خیمه می‌گشتم و نزدیکی‌های اذان صبح بود که پسرم گفت: چه خبر است؟ چرا در اضطراب هستی؟ گفتم: بین جهنّم و بهشت هستم.

حالا ببینید کسی که خراب باشد، چه حالتی دارد. پسرش گفت: اوّلین این که دروغ است. بعد هم فرض می‌گیریم راست باشد، خوب تو هم بعدش توبه می‌کنی، پس توبه را برای چه گذاشته‌اند؟! تو می‌خواهی از حکومت ری دست بکشی؟! توبه می‌کنی. بنابراین پسرش او را این‌گونه وسوسه کرد.

قبل از این قضیّه و مطالبی که با ابی‌عبدالله(ع)داشت، خودش نکته‌ای را بیان می‌کند، می‌گوید: حسین! می‌دانم تو بر حقّ و فرزند رسول‌الله هستی، امّا بدان آن‌هایی که با تو بیعت کردند (چون با مسلم‌بن‌عقیل بیعت کردند؛ یعنی با حضرت بیعت کردند) و دست از بیعت کشیدند و در این سپاه آمدند، همه این‌ها مبتلای به یک چیز شدند و آن شیرینی دنیاست!

این حرف را عمر‌بن‌سعد دارد می‌گوید. به ما هم گفتند: حرف خوب را از شیطان هم بود، بپذیرید. بنابراین عمر‌بن‌سعد هم درست گفت. وقتی حبّ دنیا در دل ریشه بیاندازد، دیگر انسان یادش می‌رود و بیعت‌شکن می‌شود.

حضرت هم جوابی به او دادند که خیلی جالب است، به او فرمودند: دنیا به کسی وفا نکرده و نمی‌کند.

علّت اصلی بیعت‌شکنی

بیم و هراسی که پیامبر(ص) بر امّتش داشت، همین بود که مبتلای به دنیا می‌شوند. ابی‌عبدالله(ع) به عبیدالله بن حرّ جعفی می‌گوید:من اصلاً هیچ موقع نه تو را می‌خواهم و نه اسبت را می‌خواهم، من فقط خواستم به تو یادآوری کنم که تو یک بیعتی داشتی، طبری می‌نویسد: خودش هم بعدها مدام شعر می‌خواند، ناله و فغان می‌کند و می‌گوید: من کسی هستم که از بیعت دست کشیدم که این‌طور شدم.

وقتی علقه دنیا آمد، انسان از بیعت خود دست می‌کشد. اگر کسی تصوّر کند که اخلاق با مطالب دیگر عجین نشده، اشتباه کرده است. اصلاً مردم با ابی‌عبدالله جنگیدند، برای این که حبّ به دنیا داشتند و دنیاپرست شدند. برای همین هم است که گفتند: دنیا را فقط به عنوان یک جایگاهی که در سفر هستید، بدانید.

مثلاً شما وقتی به مسافرت می‌روید، یک هتل بسیار خوبی هم می‌گیرید، امّا هر چقدر هم که عالی باشد، علقه‌ای به آن نمی‌بندید، چون می‌دانید برای آن‌جا نیستید، فقط می‌گویید: قشنگ است، همین. امّا در روز آخر که می‌خواهید بروید، اتّفاقاً عجله هم دارید که به بلیط برگشت خود برسید تا برگردید. اصلاً به آن چه که می‌دیدی و می‌گفتی قشنگ است، علاقه نداری؛ چون می‌دانی برای آن‌جا نیستی.

بنابراین فرمودند: به دنیا به این دید نگاه کنید که مسافر هستید و به آن دل نبندید. وقتی دل نبندید، دیگر بیعتتان جاودانه و حقیقی می‌ماند. آن بیعت « أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ » که عرض کردیم: تجلّی‌گاهش در دنیاست، همیشگی می‌ماند. این حال، همیشه حال بیعت است.

بگذارید باز هم یک نکته‌ای را در این شب‌ها عرض کنم: این «إنّا للّه و إنّا الیه راجعون» یعنی آن‌جا که گفت: « أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ »، ما گفتیم: «بَلى‏»؛ حالا داریم می‌گوییم: ما «للّه» هستیم، یعنی ما متعلّق به الله هستیم (لام، لام تعلقیّه است). «و إنّا الیه راجعون» حقیقت هم همین است؛ یعنی تا لحظه آخر هم دست از بیعت برنمی‌داریم و می‌دانیم این‌طور است، گفتیم: «بَلى‏».

تجلّی آن بیعت در دنیا، حالات اعمال، ارکان، عبادات و عبد بودن است. یک روز به نماز است، چشم و إلّا اصل که نماز نیست. کما این که نماز در سفر، قصر می‌شود.یا نمازی که در حالت عادی باید با وضو باشی و نمی‌توانی روی کفش یا جوراب، مسح بکشی، امّا در جنگ می‌گوید: با همان حالت نماز بخوان، اصلاً می‌توانی راه بروی و اگر رو به قبله هم نبودی، عیبی ندارد. بنابراین باید عبد بود. او ربّ است و تو عبد هستی و این بیعت هم باید همیشگی باشد. آن‌وقت می‌گوید: این را من از طریق انبیاء و معصومین می‌خواهم. یک جا هم باید خون بدهی که ایرادی ندارد. یک جا هم مالت را بده «باموالهم و انفسهم»، که تمام این‌ها برای عبد یکسان می‌شود.

بنابراین عبد عندالله و حرّ در دنیا می‌شود. دیگر رئیس و مرئوس بودن، مریض بودن و صحّت و ... برای او یکسان می‌شود. چون یم‌گوید: پسندم آنچه را جانان پسندد. دیگر می‌فهمد همه این‌ها تجلّی‌گاه آن بیعت است که وقتی گفت: « أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ »، من گفتم: «بَلى‏». حالا باید دید آیا واقعاً من بر سر این «بَلى‏» خودم هستم یا خیر.

ولی اگر بر سر این بیعت نمانیم، عامل آن دنیاست. هر چه هم که در عاشورا به وجود آمد، شک نکنید به خاطر دنیاست. امّا آن‌هایی هم که با ابی‌عبدالله (ع) بودند، در دنیا بودند امّا دنیا را ندیدند و هر چه که دیدند، فرمان خدا بود. برای همین سات که هر نفر این‌ها صدها نفر را کشتند، شکی در این نیست، تعجّب نکنید. هر کدام هم که ابی‌عبدالله رسیدند که بر سر آن‌ها حاضر شوند و هنوز جان نداده بودند، گفتند: از ما راضی هستید یا خیر؟ همه هم گفتند: اگر خدا دوباره به ما جان بدهد، ما حاضریم بیاییم. یعنی آن‌ها زخم را نمی‌فهمیدند؟!چرا، درک می‌کردند، درد هم داشتند، امّا دیگر درد را آن‌طوری حس نمی‌کردند.

یک مثال بزنم، آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی به یک بنده خدایی که در جبهه تیر خورده بود و جان کندن را دیده بود که از نوک پایش می‌آید تا سینه و ...، فرمودند: درد هم داشتی؟ گفت: نه، درد نداشتم. فرمودند: همین‌طور است، مؤمنین جان کندن دارند امّا درد ندارند و درد را نمی‌فهمند. امّا کسی که غیرمؤمن باشد، درد را دارد.

بنابراین این حالت را باید انسان بفهمد که معنی بیعت این است.

/ 0 نظر / 23 بازدید