اولین‌ رویارویی‌

بخش اول

آب‌ فراوان‌ بردارید: بیست‌ و یک‌ روز بود که‌ کاروان‌ حسینی‌ از مکّه‌ به‌ سوی‌ کربلا روان‌ بود. محرم‌ سال‌ 61 هجری‌ سال‌ غم‌انگیز اهل‌ بیت‌ پیامبر در حال‌ رسیدن‌ بود. اعراب‌ در سرتاسر جهان‌ اسلام‌ برای‌ جشن‌ و شادمانی‌ خود را آماده‌ می‌کردند، امّا اهل‌ بیت‌ پیامبر در سرزمین‌ گرم‌ و تفتیده‌ جنوب‌ عراق آواره‌ بودند. سحر اوّل‌ محرم‌ فرا رسید. کاروانیان‌ با پیشوای‌ خود نماز صبح‌ را به‌ جای‌ آوردند. «امام‌ (ع) دستور داد تا جوانان‌ آب‌ فراوان‌ بردارند.»

یاران‌ نمی‌دانستند آب‌ فراوان‌ برای‌ چه‌؟ امّا به‌ زودی‌ متوجه‌ خواهند شد. کاروان‌ حرکت‌ کرد. آفتاب‌ می‌تابید. فصل‌ تابستان‌ بود. حرارت‌ ریگ‌های‌ تفتیده‌ چهره‌ها را خراش‌ می‌داد. خورشید بالا و بالاتر می‌آمد و هوا گرم‌ و گرم‌تر می‌شد. ظهر نزدیک‌ می‌شد که‌ ناگهان‌ یکی‌ از یاران‌ فریاد زد «الله‌اکبر» حسین‌ (ع) نیز پاسخ‌ داد: «الله‌اکبر» و سپس‌ پرسید تکبیرت‌ برای‌ چه‌ بود؟

گفت‌: نخلستانی‌ از دور می‌بینم‌. [1]صحابی‌ دیگری‌ گفت‌: هرگز در این‌ منطقه‌ نخلی‌ دیده‌ نشده‌ است‌.حسین‌ (ع) : پس‌ چه‌ می‌بینید؟یاران‌: سواران‌ دشمن‌ را می‌بینیم‌.حسین‌: آیا در اینجا بلندایی‌ نیست‌ تا به‌ دامنش‌ پناه‌ بریم‌ و با دشمن‌ فقط‌ از روبه‌رو مقابله‌ کنیم‌؟یاران‌: این‌ کوه‌ ذوحسم‌ است‌ در سمت‌ چپ‌. کاروان‌سالار فرمان‌ داد تا کاروان‌ به‌ سمت‌ چپ‌ حرکت‌ کند. دشمن‌ نیز وقتی‌ از دور تغییر مسیر کاروان‌ را دید، تغییر مسیر داد؛ ولی‌ کاروان‌ حسینی‌ زودتر در ذوحسم‌ اردو زد و خیمه‌ برافراشت‌.

سپاه‌ کوفه‌ به‌ فرماندهی‌ حرّبن‌ یزید تمیمی‌ رودرروی‌ سپاه‌ کوچک‌ امام‌ (ع) ایستاد. هوا گرم‌ بود، خورشید به‌ میانه‌ی‌ آسمان‌ رسیده‌ بود. مشک‌های‌ خشک‌ سپاه‌ حرّ نشان‌ از تشنگی‌ و تمام‌ شدن‌ آب‌ آنان‌ می‌داد. بی‌هیچ‌ سخنی‌ امام‌ (ع) جوانان‌ سپاهش‌ را فراخواند.

دل‌ها می‌تپید، خدایا! حسین‌ (ع) چه‌ فرمانی‌ دارد؟ در دل‌ از خود می‌پرسیدند واقعاً حسین‌ می‌خواهد فرمان‌ جنگ‌ را صادر کند؟ یا چیز دیگری‌ است‌؟ سرانجام‌ حسین‌ (ع) سکوت‌ را شکست‌ و فرمان‌ را صادر کرد:«أُسقُوا القومَ وأرْوُوهُم‌ مِنَ الماءِ و رَشِّفُوا الخَیْلَ تَرشْیفاً» برای‌ این‌ سپاه‌ آب‌ بیاورید و آنان‌ را سیراب‌ کنید اسبانشان‌ را نیز حتماً آب‌ دهید.

الله‌اکبر از این‌ همه‌ بزرگواری‌. حسین‌ فرزند مردی‌ است‌ که‌ چون‌ معاویه‌ بر آب‌ چیره‌ شد، آب‌ را از سپاهیانش‌ دریغ‌ داشت‌ و چون‌ او غالب‌ شد بر سپاهیانش‌ بانگ‌ زد تا آب‌ را بر یاران‌ معاویه‌ مضایقه‌ نکنند. حسین (ع)‌ جنگ‌ را برای‌ نابودی‌ برنگزیده‌ بود؛ بلکه‌ جنگ‌ را بر او تحمل‌ کردند و او پذیرفت‌ که‌ شاید راهی‌ برای‌ بیداری‌ و هدایتی‌ برای‌ گمراهان‌ باشد. از این‌ سپاه‌ حتّی اگر یک‌ نفر حسینی‌ شود بهتر است‌ از کشته‌ شدن‌ همه‌ی‌ آنها بر نحله‌ی‌ یزیدی‌.جوانان‌ بدون‌ چون‌ و چرا جام‌ها را از آب‌ لبالب‌ و تشنگان‌ را سیراب‌ کردند و سپس‌ طشت‌ها را پر کردند و اسبان‌ را آب‌ نوشاندند. شاید این‌ آب‌ حیات‌ بر کالبدهای‌ بی‌روح‌، جان‌ ببخشد.

حسین‌ (ع) خود بر عملیات‌ سقّایی‌ نظاره‌ می‌کرد. یک‌ نفر مانده‌ بود که‌ دیر آمده‌ بود و عطش‌ از چهره‌اش‌ شعله‌ می‌کشید. حسین‌ خود برخاست‌ و مشکی‌ به‌ دوش‌ انداخت‌ و نزدش‌ آمد و فرمود: «ای‌ برادرزاده‌! آبکش‌ را بخوابان‌. سخن‌ حسین‌ را نمی‌فهمید و حیران‌ مانده‌ بود.

حسین‌ تکرار کرد منظورم‌ شترت‌ است‌، شترت‌ را بخوابان‌. حسین‌ مشک‌ پرآب‌ را به‌ او سپرد و او نیز بی‌درنگ‌ مشک‌ را بالا برد و دهان‌ را زیر آن‌ گرفت‌. هنگام‌ نوشیدن‌ از دهانه‌ی‌ مشک‌ آب‌ها به‌ زمین‌ می‌ریخت‌، حسین‌ فرمود: دهانه‌ی‌ مشک‌ را جمع‌ کن‌. او متحیر و ناتوان‌ نمی‌دانست‌ چه‌ کند. حسین‌ برخاست‌ و دهانه‌ی‌ مشک‌ را جمع‌ کرد و او و اسبش‌ را سیراب‌ کرد.» [2]تنها راه‌ شهادت‌: خورشید درست‌ وسط‌ آسمان‌ قرار گرفت‌ و وقت‌ نماز فرا رسید. حسین‌ (ع) به‌ حجاج‌بن‌ مسروق، مؤذن‌ کاروان‌، فرمود تا اذان‌ بگوید.

الله‌اکبر...

اشهدان‌ لااله‌ الاالله...

اشهداَنَّ محمداً رسولُ‌الله...

.....

هر دو سپاه‌ طبق‌ سنت‌ استحباب‌ حکایت‌ اذان‌، اذان‌ را زیر لب‌ تکرار کردند. عجبا! این‌ محمّدی‌ که‌ همگان‌ بر رسالتش‌ گواهی‌ می‌دهند، کیست‌؟ این‌ محمد همان‌ جدّ حسین‌ است‌؛ همان‌ محمّدی‌ که‌ در حضور خلایق‌ فرمود: حسین‌ منی‌ و انا من‌ حسین‌ و این‌ حسین‌ همان‌ حسین‌ است‌؟

آیا شبه‌نظامیان‌ کوفه‌ در این‌ مورد شک‌ داشتند؟ آیا حرّ فرمانده‌ سپاه‌ کوفه‌ از این‌ پیوستگی‌ بی‌اطلاع‌ بود؟ نه‌ به‌ زودی‌ نشان‌ می‌دهند که‌ همه‌ چیز را می‌دانند.اذان‌ تمام‌ شد. حسین‌ فرمود: ای‌ پسر یزید آیا می‌خواهی‌ با سپاهیانت‌ نماز بخوانی‌ و من‌ هم‌ با یارانم‌؟

حرّ: نه‌ ای‌ حسین‌! تو به‌ امامت‌ بایست‌ و ما همگی‌ به‌ تو اقتدا می‌کنیم‌.حسین‌: حجاج‌! اقامه‌ نماز را هم‌ بگو.حجاج‌ اقامه‌ را نیز گفت‌. حسین‌ (ع) جلو و دو سپاه‌ پشت‌ سر او نماز گذاردند. [3]نماز تمام‌ شد جا داشت‌ تا حسین‌ از فرصت‌ به‌ دست‌ آمده‌ استفاده‌ کند. حسین‌ به‌پاخاست‌ و برای‌ دو سپاه‌ سخن‌ گفت‌. حسین‌ در این‌ سخنرانی‌ تحلیلی‌ چند موضوع‌ را تبیین‌ کرد!

1ـ کم‌رنگ‌ شدن‌ ارزش‌ها در جامعه‌ی‌ اسلامی‌؛

2ـ دنیاخواهی‌ مردم‌؛

3ـ و اینکه‌ در چنین‌ وضعی‌ آرزوی‌ مؤمن‌ شهادت‌ باید باشد؛

4ـ و من‌ مرگ‌ سرخ‌ را انتخاب‌ کرده‌ام‌ و زندگی‌ در این‌ جامعه‌ را خوش‌ نمی‌دارم‌.

«اِنَّهُ قَدْ نَزَلَ مِنَ اْلاَمْرِ ما قَدْ تَروْنَ و اَنّ الدُّنیا قَدْ تَغَیَّرْتَ وَ تَنَکَرَتْ وَ اَدْبَرَ مَعْرُوفُها و اْسْتَمَرَّتْ حَذّ'ا، فَلَمْ یَبْقِ مِنْها الاّ' صُبابة‌ کصُبابهِ الاناءِ وَ خَسیسُ عیشٍ کَالْمَرعی‌' الْوَبیِل‌. اَلا' تَروْنَ اَنَّ الْحَقَّ لا'یُعْمَلُ بِهِ وَاَنَّ الباطِلَ لا'یُتناهی‌' عَنْه‌؟ لِیَرْغَبِ الْمُومِنُ فی‌ لِقاءِاللهِ مُحِقّاً. فَانّی‌ لا'اَرَی‌' الْمَوْتَ اِلاّ سَعادَةً وَ لا'الْحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ اِلاّ' بَرماً [4] اِنَّ النّاسَ عَبیدُ الدُّنیا و الدّینُ لَعِقٌ عَلی‌' اَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مادَرَّتْ مَعائِشُهُم‌ فَاِذ'ا مُحِصُِّوُ بِالبَلاءِ قَلَّ الدَّیّانُون‌.» [5]

کار ما به‌ جایی‌ رسیده‌ که‌ می‌بینید! و می‌بینید که‌ جامعه‌ دگرگون‌ شده‌ که‌ دیگر قابل‌ شناخت‌ نیست‌. ارزش‌های‌ جامعه‌ بی‌رنگ‌ شده‌اند. این‌ تغییرات‌ جامعه‌ به‌ شکلی‌ جدی‌ در حال‌ استمرار است‌. گویی‌ از خوبی‌های‌ آن‌ جز نمی‌که‌ بر دیواره‌ی‌ ظرفی‌ واژگون‌ نشسته‌ چیزی‌ نمانده‌ و ]از جامعه‌‌ی محمّدی‌ (ص)[ جز زندگی‌ پستی‌ مانند چراگاهی‌ پر و بال‌ باقی‌ نمانده‌ است‌.

آیا نمی‌بینید که‌ به‌ حق‌ عمل‌ نمی‌شود و باطل‌ تمامی‌ ندارد. در اینجاست‌ که‌ مؤمن‌ باید حقاً به‌ مرگ‌ و دیدار خداوند از خود تمایل‌ نشان‌ دهد. پس‌ من‌ شهادت‌ را سعادت‌ و زندگی‌ با ستمکاران‌ را جز خواری‌ نمی‌بینم‌. مردم‌ بنده‌ی‌ دنیا هستند و دین‌ جز به‌ سرزبانشان‌ نمی‌چرخد. دین‌ را تا زمانی‌ بر زبان‌ می‌آورند که‌ زندگی‌شان‌ در رفاه‌ باشد. وقتی‌ به‌ آزمایشی‌ مبتلا شدند دین‌ورزان‌ کمی‌ می‌مانند.

راستی‌ که‌ سخن‌ امام‌ (ع) تحلیلی‌ واقع‌بینانه‌ بود، چرا که‌ جامعه‌ی‌ اسلامی‌ به‌ جایی‌ رسیده‌ بود که‌ دنیا جای‌ دین‌، سلطنت‌ جای‌ امامت‌، کاخ‌ها جای‌ مساجد، جنگ‌های‌ تجاوزکارانه‌ جای‌ جهاد آزادیبخش‌، اشرافیت‌ جای‌ تقوی‌ و ثروت‌ معیار کرامت‌ قرار گرفته‌ بود و از همه‌ مهّم‌تر یزید سگ‌باز شرابخوار عیّاش‌ به‌ جای‌ پیامبر نشسته‌ بود. پیدا بود که‌ در این‌ جامعه‌، محبت‌ اهل‌ بیت‌ که‌ پاداش‌ جهاد نبوت‌ بود هیچ‌ جایگاهی‌ نداشته‌ باشد. این‌ جامعه‌ احتیاج‌ به‌ یک‌ شوک‌ قوی‌ داشت‌ که‌ از بی‌خودی‌ به‌ خود آید و از مستی‌ دنیا به‌ هشیاری‌ الهی‌ و آن‌ شوک‌ چیزی‌ جز شهادت‌ حسین‌ و اهلش‌ نبود.

ما مرگ‌ را در راه‌ تو برگزیده‌ایم‌: سرنوشت‌ زهیربن‌ قَین‌ و حرّبن‌ یزید شباهت‌ بسیاری‌ به‌ یکدیگر داشت، چنانکه‌ تفاوت‌هایی‌ نیز داشتند: زهیر و حرّ هر دو ابتدا در جناح‌ دشمن‌ بودند، ولی‌ در رکاب‌ حسین‌ به‌ شهادت‌ رسیدند؛ زهیر با یک‌ دعوت‌ به‌ حسین‌ لبیک‌ گفت‌، ولی‌ حرّ تا آخرین‌ وقت‌ ممکن‌ در سپاه‌ دشمن‌ ماند؛ زهیر از وقتی‌ که‌ به‌ حسین‌ پیوست‌ تا روز عاشورا بارها تسلی‌ خاطر زینب‌ و کودکان‌ حسین‌ بود؛ ولی‌ حرّ نُه‌ روز خاطر زینب‌ و زنان‌ و کودکان‌ را آزرد. با همه‌ی‌ این‌ احوال‌ باید پذیرفت‌ که‌ زهیر لذت‌ وصال‌ می‌برد و حرّ درد هجران‌ می‌کشید. زهیر به‌ آرامش‌ انتخاب‌ رسیده‌ بود و حرّ در آتش‌ تردید می‌سوخت‌.

حسین‌ در خطبه‌اش‌ از درد و از درمان‌ سخن‌ گفت‌، درد جامعه‌ را پشت‌ کردن‌ به‌ ارزش‌ها و درمان‌ آن‌ را شهادت‌ دانست‌. پرواضح‌ بود که‌ دردمندان‌ از نوشداروی‌ حسینی‌ به‌ وجد می‌آمدند و بی‌دردان‌ از تلخی‌ دارو روی‌ در هم‌ می‌کشیدند. به‌ زودی‌ روشن‌ شد که‌ نسخه‌ی‌ حسین‌ مقبول‌ افتاد. شهادت‌طلبان‌ داروی‌ حسین‌ را فهمیدند و پذیرفتند.

زهیر از سخنان‌ پیرمرادش‌ به‌ هیجان‌ آمد، برخاست‌ و رو به‌ یاران‌ کرد و گفت‌: کسی‌ چیزی‌ نمی‌گوید؟ گفتند: نه‌ تو خود بگوی‌. زهیر خداوند بزرگ‌ را ستود و گفت‌: «ای‌ فرزند رسول‌ خدا! سخنانت‌ را شنیدیم‌. به‌ خدا قسم‌ اگر ما جاودانه‌ی‌ دنیا می‌شدیم‌ و ماندگار همیشگی‌، ولی‌ با یاری‌ تو از دنیای‌ جاویدان‌ کنده‌ می‌شدیم‌، باز ترجیح‌ می‌دادیم‌ در کنار تو جان‌ دهیم‌ و جاودانگی‌ دنیا را کنار نهیم‌.» [6]

خدا می‌داند سخنان‌ زهیر در آن‌ لحظاتی‌ که‌ حرّ اصرار می‌کرد امام‌ حسین‌ تسلیم‌ عبیدالله شود چه‌ آرامشی‌ برای‌ زینب‌ داشت‌. وقتی‌ زینب‌ و کودکان‌ حسین‌ می‌دیدند که‌ سالارشان‌ چه‌ یاران‌ باوفایی‌ دارد، غم‌ را از دل‌ها می‌راندند و شادی‌ را می‌خواندند.

زینب‌ در دل‌ به‌ زهیر دعا کرد. شاید دعای‌ زینب‌ عاقبت‌ به‌ خیری‌ بود که‌ زهیر را تا آخرین‌ لحظات‌ حیاتش‌ در شور حسینی‌ بانشاط‌ و سرمست‌ نگه‌ داشت‌.زهیر نیز وقتی‌ اصرار حرّ و نگرانی‌ زنان‌ کاروان‌ را دید از جا برخاست‌ و گفت‌: «ای‌ فرزند رسول‌ خدا! به‌ خدا سوگند که‌ او بر ما منت‌ گذاشت‌ تا رزمنده‌ی‌ رکاب‌ تو باشیم‌. آرزوی‌ ما این‌ است‌ تا تن‌مان‌ در پیشگاهت‌ قطعه‌ قطعه‌ شود تا شفاعت‌ جدّت‌ شامل‌ ما شود.» [7]

ما به‌ حکومت‌ سزاوارتریم‌: نماز ظهر تمام‌ شد حسین‌ به‌ خیمه‌ برگشت‌ و یارانش‌ به‌ او پیوستند. حرّ نیز به‌ خمیه‌ی‌ خود رفت‌ و یارانش‌ به‌ سایه‌ی‌ اسبان‌ پناه‌ بردند. ساعتی‌ استراحت‌ کردند و به‌ گفتگو نشستند تا وقت‌ نماز عصر نزدیک‌ شد. حسین‌ دستور داد تا برای کوچیدن بار و بنه‌ها را جمع‌ کنند‌. آنگاه‌ به‌ مؤذن‌ اشاره‌ کرد تا اذان‌ بگوید. حسین‌ در جلو ایستاد و هر دو سپاه‌ به‌ او اقتدا کردند. پس‌ از نماز حسین‌ رو به‌ نمازگزاران‌ کرد و خطبه‌ای‌ بخواند:

امّا بعد: «اَیُّها النّاسُ فِأِنکُم‌ اِنْ تَتَقُواللهَ و تَعْرِفُوا الحقَّ‌ لاِهْلِهِ یَکُنُ اَرضی‌' للّه عَنْکُم‌ و نَحْنُ اَهلُ بَیْتِ مُحَمَّدٍ و اَولی‌' بِوِلا'یةِ هَذَا الاَمْرِ عَلیْکُم‌ مِنْ هولا'ءِ الْمدَّعین‌ ما لَیسَ لَهم‌، و السّائرینَ فیکم‌ بالجَورِ وَ الْعُدُو'ان‌.»ای‌ مردم‌ اگر تقوی‌ ورزید و حقّ را به‌ اهلش‌ واگذارید، نزد خداوند پسندیده‌تر است‌. ما اهل‌ بیت‌ محمدیم‌ و از این‌ مدعیان‌ نامشروع‌ و ستم‌پیشگان‌ تجاوزگر برای‌ حکومت‌ کردن‌ سزاوارتریم‌.

آنگاه‌ امام‌ افزودند: اگر ما را نمی‌پسندید و به‌ حق‌ ما ناآگاهید و نسبت‌ به‌ نامه‌ها و دعوتتان‌ تغییر عقیده‌ داده‌اید؟ به‌سوی‌ شما نمی‌آیم‌.حرّ گفت‌: به‌ خدا چیزی‌ از دعوتنامه‌ها نمی‌دانم‌.حسین‌ (ع) به‌ عقبة ‌بن‌ سمعان‌ دستور داد تا خورجین‌ نامه‌ها را بیاورد و آنها را نزد حرّ بریزد.

حرّ گفت‌: ما جزء دعوتگران‌ نبوده‌ایم‌، تنها مأموریت‌ داریم‌ تا تو را رها نسازیم‌ تا به‌ عبیدالله تحویلت‌ دهیم‌. [8] حسین‌ در دل‌ بر حرّ خندید و گفت‌ حرّ نمی‌داند دیگر عبیدالله را نخواهد دید و آنگاه‌ سرّ را هویدا کرد و فرمود: «المَوْتُ اَوْلی‌' اِلیکَ مِنْ ذلک‌.» ای‌ حرّ مرگ‌ برای‌ تو پسندیده‌تر است‌ تا دستگیری‌ من‌. [9]

حرّ به‌ راستی‌ درمانده‌ شده‌ بود، بین‌ دنیا و آخرت‌ معلق‌ شده‌ بود، نمی‌دانست‌ چه‌ کند، یزید یا حسین‌ را انتخاب‌ کند. او می‌دانست‌ حسینی‌ شدن‌ یعنی‌ مرگ‌ سرخ‌ و یزیدی‌ شدن‌ یعنی‌ زندگی‌ ننگ‌بار و حرّ در ذاتش‌ چیزی‌ داشت‌ که‌ ننگ‌ را خوش‌ نمی‌داشت‌. حسین‌ هم‌ حرّ را راحت‌ نمی‌گذاشت‌، گویی‌ سر به‌ سر حرّ می‌گذاشت‌، می‌خواست‌ بر تردید حرّ بیفزاید. گاه‌ با جمله‌ای‌ او را بر سر غیرت‌ می‌آورد، گاه‌ او را به‌ جنگ‌ می‌خواند و گاه‌ او را بر سر دوراهی‌ مات‌ می‌کرد.

امام‌ (ع) در حالی‌ که‌ با حرّ مشغول‌ بحث‌ و جدل‌ بود با اشاره‌، فرمان‌ حرکت‌ به‌ کاروان‌ را صادر کرد. مردان‌ بر اسب‌ نشستند، زنان‌ و کودکان‌ نیز بر مرکب‌ها فراز آمدند. حسین‌ دستور داد تا کاروان‌ از راهی‌ که‌ آمده‌ بود باز گردد. حرّ فرمان‌ داد تا سپاهش‌ مانع‌ حرکت‌ شوند.امام‌ فریاد زد: ای‌ حرّ! مادرت‌ به‌ عزایت‌ بنشیند چه‌ می‌کنی‌؟ حرّ گفت‌: چه‌ کنم‌؟ هر کس‌ غیر از تو نام‌ مادرم‌ را برده‌ بود من‌ نیز همان‌ می‌گفتم‌، ولی‌ من‌ راهی‌ ندارم‌ جز از مادرت‌ به‌ نیکوترین‌ وجه‌ نام‌ ببرم‌.

امام‌: حال‌ چه‌ می‌خواهی‌؟حرّ: می‌خواهم‌ تو را نزد عبیدالله ببرم‌.امام‌: نخواهم‌ آمد.حرّ: من‌ هم‌ تو را رها نخواهم‌ کرد.جدل‌ بین‌ حرّ و امام‌ به‌ درازا کشید و حرّ پیشنهادی‌ کرد:  من‌ مأمور جنگیدن‌ با تو نیستم‌. من‌ مأمورم‌ تا تو را رها نکنم‌ و تو را به‌ کوفه‌ اعزام‌ کنم‌. [10]

حرّ گهگاهی‌ عنان‌ صبر از دستش‌ می‌افتاد و نائره‌ی‌ جنگ‌ درونش‌ را آشکار می‌کرد. حرّ گفت‌: حسین‌! من‌ می‌دانم‌ که‌ مردم‌ مسلمان‌ امیدشان‌ به‌ شفاعت‌ جد توست‌ و به‌ خدا قسم‌ من‌ از جنگیدن‌ با تو می‌ترسم‌ و می‌دانم‌ جنگ‌ با تو خسران‌ دنیا و آخرت‌ است‌؛ امّا ای‌ اباعبدالله! قدری‌ به‌ موقعیت‌ من‌ بنگر، نمی‌توانم‌ با این‌ وضع‌ به‌ کوفه‌ بروم‌؛ پس‌ یک‌ راهی‌ را انتخاب‌ کن‌ که‌ نه‌ به‌ کوفه‌ برود نه‌ به‌ مدینه‌ تا از امیر عبیدالله استعلام‌ کنم‌. امید است‌ خداوند راهی‌ را پیش‌ پایم‌ بگذارد که‌ در آن‌ ظلم‌ به‌ تو نباشد. [11]

مواظب‌ جان‌ خویش‌ باش‌: پیشنهاد حرّ مورد قبول‌ امام‌ (ع) قرار گرفت‌. کاروان‌ حسین‌ راهی‌ میانه‌ را در پیش‌ گرفت‌ و سپاه‌ حرّ هم‌ سایه‌ به‌ سایه‌ کاروان‌ در حرکت‌ بود. حرّ حال‌ خوشی‌ نداشت‌، هر لحظه‌ دنیا برای‌ او تیره‌تر می‌شد، با خود کلنجار می‌رفت‌. گاه‌ خود را به‌ حسین‌ می‌رساند و او را نصیحت‌ می‌کرد، تا حسین‌ را از تصمیمش‌ منصرف‌ کند. یک‌ مرتبه‌ خود را به‌ امام‌ رساند و گفت‌:

ای‌ حسین‌ تو را به‌ خداوند سوگند می‌دهم‌ مواظب‌ جان‌ خویش‌ باش‌ به‌ خدا قسم‌ کشته‌ خواهی‌ شد.حسین‌ با آرامشی‌ خاص‌ پاسخ‌ داد: «اَفَبِالْمَوتِ تُخَوِّفُنی‌» آیا مرا از مرگ‌ می‌ترسانی‌؟ ای‌ حرّ بگذار تا همان‌ پاسخ‌ برادر اوسی‌ را به‌ تو بدهم‌. مجاهدی‌ از اوسیان‌ تصمیم‌ داشت‌ برای‌ یاری‌ رسول‌ خدا به‌ جهاد برود. پسر عمویش‌ او را از جنگ‌ ترساند و گفت‌ به‌ کجا می‌روی‌؟ کشته‌ خواهی‌ شد. آن‌ جهادگر اوسی‌ چنین‌ گفت‌:

سَأَمضی‌ فَما بِالمَوتِ عارٌ عَلَی‌' الْفَتی‌' اذی مانَوی‌' حَقَّاً و جاهَدَ مُسْلِماً و آسَی‌' الرّجالَ الصّالحینَ بِنفسِهِ و فارََ مَثْبوراً و باعَدَ مُجرِماً فَاَّنْ عِشْتُ لَمْ اندم‌ و اِنْ مِتُّ لَمُ المْ  کفی‌' بکَ ذلاً اَنْ تَعیشَ و تُرْغَماً خواهم‌ رفت‌. مرگ‌ برای‌ جوانمرد ننگ‌ نیست‌ اگر نیتش‌ جهاد در راه‌ حق‌ و اسلام‌ باشد یا دفاع‌ از مردان‌ صالح‌ و یا جدایی‌ از گمراهان‌ و دوری‌ از گنهکاران‌ باشد.

اگر زنده‌ بمانم‌ پشیمان‌ نیستم‌ و اگر بمیرم‌ عذاب‌ نمی‌شوم‌؛ امّا تو را همین‌ ذلت‌ و خواری‌ بس‌ که‌ زنده‌ بمانی‌ و ناکام‌ گردی‌.اگر حاکمی‌ ستمکار دیدید: حرّ از پاسخ‌ امام‌ به‌ خود می‌پیچید، عصبانی‌ بود، نمی‌دانست‌ چگونه‌ خود را از این‌ مخمصه‌ نجات‌ دهد. شلاقی‌ بر اسب‌ کشید و از حسین‌ فاصله‌ گرفت‌ و خود را به‌ سپاهش‌ رساند. او می‌ترسید مبادا دستش‌ به‌ خون‌ حسین‌ رنگین‌ شود.

از سرعت‌ سپاهش‌ کاست‌ تا از حسین‌ دور باشد، ولی‌ حسین‌ همه‌ی‌ تلاشش‌ را به‌ کار می‌برد تا حرّ به‌ کاروانش‌ نزدیک‌ شود. حسین‌ نیز از سرعت‌ کاروان‌ کاست‌، ولی‌ حرّ همچنان‌ فاصله‌ می‌گرفت‌. در سر راه‌ به‌ آبگاه‌ معروف‌ بیضه‌ رسیدند. وقت‌ نماز مغرب‌ نیز فرارسید. کاروان‌ بار انداخت‌ تا نماز گذارند و حرّ نیز چاره‌ای‌ نداشت‌ جز ملحق‌ شدن‌ به‌ این‌ آبگاه‌. نماز برپا شد و همه‌ پشت‌ سر حسین‌ به‌ نماز ایستادند. هم‌ وقت‌ و هم‌ جای‌ مناسبی‌ بود تا حسین‌ لبّ مطلب‌ و هدف‌ و وظیفه‌ را برای‌ یاران‌ خود و سپاهیان‌ حرّ بیان‌ کند. امام‌ ابتدا خداوند را ستایش‌ کرد و سپس‌ فرمود:

«ایّها النّاس‌! اِنَّ رسُولَ الله صلی‌الله علیه‌ و سلَّم‌ قال‌: مَنْ رأی‌' سُلْطاناً جائراً مُسْتَحلّاً لُحُرمِ‌الله، ناکثاً بعَهْدِالله، مخالفاً لِسُنَةِ رسولٍالله یَعْمَلُ فی‌ عِبادِالله بالاِثمِ و العُدو'ان‌، فلم‌ یُغیِّر عَلَیهِ بفعلٍ و لا'قولٍ، کانَ حقّاً عَلَی‌اللهِ اَنْ یُدْخِلَه‌ مُدخَلَه‌. اَلا' و اِنَّ هولا'ء قَدْ لَزَمُواطاعةَ الشَّیْطانِ و تَرَکُواطاعةَ الرَّحمنِ و اَظْهَروُا الفَسادَ و عَطَّلوُا الْحُدودَ، و اْسْتَأثَرُوا بالفَی‌ٌ واَحْلَّوا حرامَ‌الله و حَرَّموُا حَلالَهُ و اَنْا اَحَقُ مَنْ غَیَّر.

قَدْ اتَتْنی‌ کتُبُکم‌ و قَدِمَتْ علیَّ رُسُلُکُم‌ بِبِیْعَتِکُم‌، اِنَّکُم‌ لاتُسَلِّمُونی‌ و لا'تَخْذُلُونی‌، فانْ تَمَّمتُم‌ علی‌ بَیْعَتِکُم‌ تُصیبُوا رُشْدَکُم‌ فَاَنَا الْحُسینُ‌بنُ عَلی‌ و اْبنُ فاطِمةَ بِنتِ رَسُول‌اللهِ صَلَّی‌اللهُ عَلیهِ و سَلَّم‌. نَفْسی‌ مَعَ اَنْفُسِکُم‌ و اَهلْی‌ مَعَ اَهْلیکُم‌ فَلَکُم‌ فِیَّ اُسوة‌ٌ و أِنْ تَفْعَلُوا و نَقَضْتُم‌ عَهْدَکُم‌ و خَلَفْتُم‌ بِبِیْعَتی‌ مِنْ اَعْناقِکُم‌، فَلَعَمْری‌ ماهِیَ لَکُم‌ بنُکْرٍ، لَقَدْ عَمِلْتُموها بِأَبی‌ وَ اَخی‌ وَ اْبنِ عمّی‌ مُسْلمٍ وَ الْمغرُورُ مَنْ اْغْتَرَّ بِکُم‌ فَحَظَّکُم‌ اَخْطأتُم‌ و نَصیبَکم‌ ضَیَّعتُم‌ و مَنْ نَکَثَ فَانَّما یَنْکُثُ عَلی‌' نَفْسِه‌ و سَیُغْنِی‌اللهُ عَنْکُم‌ و السَّلامُ عَلَیْکُم‌ وَ رحْمَةُاللهِ و برکاتُه‌. [12]

ای‌ مردم‌! پیامبر خدا که‌ درود بر او باد، فرمود: هر کس‌ فرمانروای‌ ستمگری‌ را ببیند که‌ حرام‌های‌ خدا را حلال‌ می‌کند و مقررات‌ الهی‌ را می‌شکند و با سنت‌ رسول‌ خدا مخالفت‌ می‌کند، بین‌ بندگان‌ خدا با گناه‌ و ستم‌ رفتار می‌کند و او با عمل‌ و سخن‌ در صدد تغییر آن‌ ستمگر برنیاید، بر خداوند سزاوار است‌ که‌ او را در جایگاه‌ همان‌ ستمگر داخل‌ کند.

ای‌ مردم!‌ بدانید که‌ امویان‌ پیروی‌ شیطان‌ را بر خود لازم‌ کرده‌ و طاعت‌ رحمان‌ را رها کرده‌اند‌. آنان‌ فساد و تباهی‌ را در زمین‌ آشکار، اجرای‌ حدود الهی‌ را تعطیل‌ کرده‌ و اموال‌ حکومتی‌ را به‌ انحصار خود درآورده‌اند، حرام‌ الهی‌ را حلال‌ و حلال‌ خدا را حرام‌ کرده‌اند و من‌ در تغییر دادن‌ این‌ وضع‌ نسبت‌ به‌ دیگران‌ مسئولیت‌ بیشتری دارم‌.

نامه‌های‌ شما به‌ من‌ رسید، نمایندگان‌ شما برای‌ بیعت‌ نزد من‌ آمدند. شما بیعت‌ کردید که‌ مرا به‌ دشمن‌ نسپارید و مرا تنها به‌ خود وامگذارید. اگر بر بیعت‌ خویش‌ پایبند باشید راه‌ کمال‌ را برگزیده‌اید. پس‌ می‌دانید که‌ من‌ حسین‌ پسر علی‌ و پسر فاطمه‌ دختر رسول‌ خدا هستم‌.

اکنون‌ من‌ با شما هستم‌ و اهل‌ بیتم‌ نیز در میان‌ شماست‌. پس‌ من‌ الگوی‌ مناسبی‌ برای‌ شما خواهم‌ بود. و اگر به‌ بیعت‌ خود پایبند نباشید و پیمان‌ را شکسته‌اید و بیعت‌ مرا از گردن‌ وانهاده‌اید، به‌ جانم‌ سوگند این‌ عمل‌ از شما تازگی‌ ندارد. شما با پدر و برادرم‌ و پسرعمویم‌ مسلم‌ همین‌ رفتار را داشته‌اید. فریب‌خور کسی‌ است‌ که‌ گول‌ شما را بخورد. به‌درستی‌ که‌ شما با این‌ رفتارتان‌ سود خود را اشتباه‌ گرفتید و بهره‌ی‌ خود را خراب‌ کردید. هر کس‌ پیمان‌شکن‌ شد بر ضرر خود پیمان‌ شکسته‌ است‌ و خداوند مرا به‌ زودی‌ از شما بی‌نیاز می‌کند. سلام‌ و رحمت‌ الهی‌ و برکاتش‌ بر شما باد.

خطبه‌ی‌ امام‌ به‌ پایان‌ رسید. سخنی‌ نبود که‌ مستمعین‌ از کنار آن‌ بی‌تفاوت‌ بگذرند. حق‌ هم‌ همین‌ بود که‌ کلام‌ آتشین‌ امام‌ را با دمیدن‌ به‌ آن‌ شعله‌ورتر می‌کردند؛ امّا سپاهیان‌ کوفه‌ مانند مجسمه‌هایی‌ بودند که‌ روحی‌ نداشتند تا دمی‌ داشته‌ باشند؛ ولی‌ یاران‌ حسین‌ هر کس‌ به‌ فراخور حال‌ خویش‌ از وفاداری‌ و پایبندی‌ به‌ بیعت‌ سخن‌ راندند.

وقتی‌ آدمی‌ شقی‌ می‌شود: رسول‌ خدا در هدایت‌ انسان‌ها چنان‌ حریص‌ بود که‌ خداوند چندین‌ بار او را سرزنش‌ کرد. «لَعلَّک‌ باخِعٌ نَفْسَکَ الا یکونوا مؤمنین‌» [13] چیزی‌ نمانده‌ که‌ به‌ خاطر ایمان‌ نیاوردن‌ دیگران‌ خود را به‌ نابودی‌ بکشانی‌ و در جای‌ دیگر قاطعانه‌ به‌ پیامبر تذکر داد که‌ «انَّک‌ لَنْ تَهْدی‌ مَنْ اَحْبَبْتَ.» [14]

این‌ طور نیست‌ که‌ هر که‌ را بخواهی‌ بتوانی‌ هدایت‌ کنی‌. راستی‌ چگونه‌ ممکن‌ است‌ انسانی‌ که‌ غرق در دنیا و گناه‌ شده‌ است‌ با دعوتی‌ مؤمن‌ شود. ابوجهل‌، ابولهب‌ ساختار وجودیشان‌ بر گمراهی‌ شکل‌ گرفته‌ بود «کلُّ یَعْمَلُ عَلی‌' شاکِلَتِهِ» [15] و هر کس‌ بر ساختار وجودی‌ خود عمل‌ می‌کند.

حسین‌ پسر رسول‌ خدا بود. دوست‌ داشت‌ همه‌ را بر کشتی‌ نجاتش‌ سوار کند تا از غرق شدن‌ نجات‌ دهد. وی‌ هر کس‌ را در طول‌ راه‌ می‌دید دعوت‌ می‌کرد؛ اما توضیح‌ می‌داد که‌ این‌ کشتی‌ بر امواج‌ خون‌ حرکت‌ می‌کند و لنگرگاه‌ او نه‌ در بلندای‌ جودی‌ بلکه‌ در گودی‌ قتلگاه‌ خواهد بود. ولی‌ اصرار می‌کرد که‌ برای‌ نجات‌ به‌ کشتی‌ من‌ درآیید.

عبیدالله‌بن‌ حرّ، یکی‌ از اشراف‌ کوفه‌، وقتی‌ درگیری‌ بین‌ حق‌ و باطل‌ را قطعی‌ دید و جنگ‌ بین‌ حسینیان‌ و یزیدیان‌ را حتمی‌ یافت‌، برای‌ حفظ‌ بی‌طرفی‌ از کوفه‌ بیرون‌ شد، ولی‌ ناخواسته‌ بر سر راه‌ کاروان‌ حسین‌ قرار گرفت‌. او در منزلی‌ به‌ نام‌ قصر بنی‌مقاتل‌ خیمه‌ برافراشت‌ و نفسی‌ کشید که‌ الحمدلله خود را از درگیری‌ نجات‌ داده‌ است‌. کاروان‌ حسین‌ به‌ آنجا رسید و اردو زد. چشم‌ حسین‌(ع) به‌ خیمه‌ی‌ عبیدالله افتاد، پرسید: این‌ خیمه‌ از کیست‌. گفتند: از عبیدالله‌بن‌ حرّ. حسین‌ پیکی‌ فرستاد تا عبیدالله را برای‌ یاری‌ دعوت‌ کند.

عبیدالله در پاسخ‌ پیک‌ گفت‌: به‌ خدا قسم‌ من‌ از کوفه‌ بیرون‌ نیامدم‌ مگر به‌ خاطر افراد زیادی‌ که‌ برای‌ جنگیدن‌ با حسین‌ آماده‌ شده‌ بودند. من‌ مطمئن‌ شدم‌ که‌ او کشته‌ خواهد شد و من‌ هم‌ قادر بر یاری‌ او نخواهم‌ بود. پس‌ مرا واگذارید که‌ دوست‌ ندارم‌ نه‌ حسین‌ مرا ببیند و نه‌ من‌ حسین‌ را. [16]

پیک‌، پاسخ‌ عبیدالله را نزد حسین‌ آورد، امّا حسین‌ آرام‌ نگرفت،‌ قدم‌زنان‌ به‌ سوی‌ خیمه‌ی‌ عبیدالله رفت‌ و به‌ خیمه‌اش‌ درآمد. بعد از تشریفات‌ معموله‌ امام‌ خطاب‌ به‌ عبیدالله فرمود:ای‌ پسر حرّ! همشهریانتان‌ به‌ من‌ نوشتند که‌ آنان‌ در حمایت‌ و یاری‌ تو هم‌نوا هستند. آنان‌ تأکید کرده‌اند که‌ در راه‌ تو قیام‌ می‌کنیم‌ و با دشمنان‌ تو می‌جنگیم‌ و از من‌ خواسته‌اند تا نزد آنها بروم‌ و اکنون‌ آمده‌ام‌. اینک‌ آنان‌ بر کشتن‌ مسلم‌ پ

/ 0 نظر / 8 بازدید