یک‌ سرباز دیگر مانده

یادگار برادر

علی‌ شهید تنها پسری‌ بود که‌ می‌توانست‌ از حریم‌ پدرش‌ دفاع‌ کند. پسر بزرگ‌ (امام‌ زین‌العابدین‌) در بستر بیماری‌ سخت‌ ناتوان‌ افتاده‌ بود. علی‌اصغر کودکی‌ شیرخوار بود. شهادت‌ علی‌ برای‌ حسین‌ سخت‌ غم‌انگیز بود. قاسم‌ بازمانده‌ی‌ امام‌ حسن‌ (ع) نوجوانی‌ بود که‌ هنوز به‌ سن‌ بلوغ‌ نرسیده‌ بود؛ ولی‌ او حال‌ عمو را درک‌ می‌کرد.

قاسم‌ نزد عمو شتافت‌. تا چشم‌ حسین‌ به‌ یادگار برادرش‌ افتاد او را در آغوش‌ کشید، چنان‌ هر دو گریستند تا از حال‌ رفتند. آنگاه‌ قاسم‌ از عمو اجازه‌ی‌ میدان‌ خواست‌. حسین‌ از اجازه‌ امتناع‌ کرد. قاسم‌ به‌ دست‌ و پای‌ عمو افتاد، دست‌ و پای‌ عمو را می‌بوسید و التماس‌ می‌کرد. چنان‌ اصرار کرد تا عمو تسلیم‌ او شد و اجازه‌ی‌ جنگ‌ را صادر کرد. هنوز اشک‌های‌ قاسم‌ از گونه‌هایش‌ جاری‌ بود که‌ به‌ سوی‌ میدان‌ شتافت‌. چون‌ به‌ دشمن‌ رسید فریاد برآورد:

«اگر مرا نمی‌شناسید بدانید که‌ من‌ فرزند حسن‌ نواده‌ی‌ پیامبر مصطفی‌ و امین‌ خدا هستم‌. این‌ هم‌ عموی‌ من‌ حسین‌ است‌ که‌ مانند گروگانی‌ در اسارت‌ شما است‌. خدایا این‌ مردم‌ را از باران‌ رحمتت‌ سیراب‌ مگردان‌.»

قاسم‌، این‌ نوجوان‌ محمدی‌ چون‌ ماه‌ در افق‌ به‌ زمین‌ کربلا زیبایی‌ می‌بخشید. او چون‌ شیربچه‌ای‌ به‌ قلب‌ دشمن‌ زد و عده‌ای‌ را به‌ هلاکت‌ رساند. عده‌ای‌ او را در محاصره‌ درآوردند. عمروبن‌ سعد ازدی‌ به‌ او حمله‌ کرد و ضربتی‌ بر سر قاسم‌ فرود آورد. قاسم‌ با صورت‌ به‌ زمین‌ افتاد و فریاد کشید: عمو! عمو!

حسین‌ چون‌ بازی‌ شکاری‌ به‌ سوی‌ قاسم‌ پر کشید، صفوف‌ دشمن‌ را شکافت‌ و چون‌ شیری‌ ژیان‌ به‌ محاصره‌گران‌ تاخت‌، شمشیری‌ به‌ سوی‌ عمروبن‌ سعد حوالت‌ داد، عمرو دستش‌ را سپر کرد که‌ دستش‌ از آرنج‌ قطع‌ شد. عمرو فریادی‌ کشید و عقب‌ رفت‌. مردان‌ ابن‌ سعد برای‌ نجات‌ عمرو هجوم‌ آوردند؛ امّا با سینه‌ی‌ اسبان‌ تصادم‌ کردند و عمرو زیر سم‌ ستوران‌ به‌ هلاکت‌ رسید.

از این‌ حمله‌ غباری‌ به‌ هوا خاست‌ و پس‌ از لحظه‌ای‌ فرو نشست‌. حسین‌ را دیدند بالای‌ سر قاسم‌ نشسته‌ و قاسم‌ در حال‌ جان‌ دادن‌ و دست‌ و پا زدن‌ در خاک‌ و خون‌ است‌ و حسین‌ می‌فرمود: «عَزَّوَاللهِ عَلی‌' عَمِّکَ اَنْ تَدْعُوهُ فَلا'یُعینُکَ اَوْ یُعینُکَ فلایُعْنیکَ اَو یُعْنیکَ فلایُعنی‌ منک‌، بُعْدَاً لِقَوْمٍ قَتَلوُکَ.» به‌ خدا قسم‌ برای‌ عمویت‌ سخت‌ است‌ که‌ او را فراخوانی‌ جواب‌ نتواند یا جوابت‌ دهد، امّا یاریت‌ نتواند یا یاریت‌ کند، ولی‌ برای‌ تو بی‌فایده‌ باشد. قومی‌ که‌ تو را کشت‌ از رحمت‌ خداوند دور باد.

حسین‌ جنازه‌ی‌ قاسم‌ را در بغل‌ گرفت‌ و در حالی‌ که‌ پاهای‌ قاسم‌ به‌ زمین‌ می‌کشید به‌ خیمه‌ ها برد و در کنار سایر شهدا قرار داد؛ سپس‌ سر بر آسمان‌ بلند کرد و عرض‌ کرد:«اَللّهُمَّ اَحْصِهِمْ عَدَدَاً وَ لا'تَغْدِرْ مِنْهُم‌ اَحَدَاً ولا'تَغْفِرْلَهُم‌ اَبَدَاً.» خدایا از تعدادشان‌ بکاه‌، از آنان‌ کسی‌ را باقی‌ نگذار و هرگز آنان‌ را نبخش‌. [94]

سقای‌ عاشق

وقتی‌ متولد شد، چهره‌اش‌ مملو از شهامت‌ بود؛ به‌ همین‌ جهت‌ پدرش‌ او را عباس‌ نامید. عباس‌ یعنی‌ شیر بیشه‌. بعد از اینکه‌ بزرگ‌تر شد مردم‌ او را قمر بنی‌هاشم‌ لقب‌ دادند؛ یعنی‌ زیبای‌ بنی‌هاشم‌. او قامتی‌ رسا داشت و جنگجویی‌ بی‌نظیر بود، در جنگ‌ صفّین‌ در دوازده‌ سالگی‌ در رکاب‌ پدرش‌ جنگیده‌ بود؛ به‌ همین‌ جهت‌ در صبح‌ عاشورا امام‌ حسین‌ او را پرچمدار سپاهش‌ کرد.

پرچمدار نقش‌ معاون‌ عملیات‌ فرمانده‌ کل‌ را داشت‌. هرگاه‌ حمله‌ یا دفاع‌ از تن‌ به‌ تن‌ به‌ حملات‌ گروهی‌ تبدیل‌ می‌شد، پرچمدار باید رهبری‌ واحد عملیاتی‌ را به‌ عهده‌ بگیرد. در کربلا چند حمله‌ و دفاع‌ گروهی‌ صورت‌ گرفت‌ که‌ عباس‌ فرماندهی‌ واحدهای‌ دفاعی‌ را رهبری‌ کرد.

عباس‌ بیش‌ از آنکه‌ برای‌ جنگ‌ و کشتن‌ دلش‌ بتپد، قلبش‌ برای‌ شهادت‌ و لقاءالله می‌زد. «عباس‌ نزد فرمانده‌اش‌ آمد و رخصت‌ طلبید. امام‌ حسین‌ به‌ شدت‌ گریست‌»؛ زیرا عباس‌ را چون‌ جانش‌ دوست‌ می‌داشت‌. حسین‌ عذر آورد: «یا اَخی‌ اَنْتَ صاحِبُ لَو'ائی‌ وَ اِذ'ا مَضَیْتَ تَفَرَِّقَ عَسْکَری‌.» برادرم‌ تو پرچمدار سپاهی‌، اگر به‌ شهادت‌ رسی‌ شیرازه‌ی‌ سپاهم‌ در هم‌ می‌ریزد. عباس‌ اصرار کرد: «قَدْ ضاقَ صَدْری‌ وَ سَئِمْتُ مِنَ الْحَیاةِ.» برادرم‌ سینه‌ام‌ به‌ تنگ‌ آمده‌ و از زندگی‌ خسته‌ شده‌ام‌.

عباس‌ نگاهی‌ به‌ بقایای‌ سپاه‌ کرد، تعداد زیادی‌ نمانده‌ بود، سه‌ یا چهار نفر. عباس‌ تصمیم‌ گرفت‌ ابتدا نگرانی‌ امام‌ را برطرف‌ کند، نباید سپاه‌ بی‌علمدار بماند. از طرف‌ دیگر هر چه‌ به‌ عصر عاشورا نزدیک‌تر می‌شد شوق دیدار ربّ او را از پای‌ در می‌آورد. پس‌ عباس‌ چه‌ کند؟ حفظ‌ شیرازه‌ی‌ بقایای‌ سپاه‌ یا لقاء را؟ بقایای‌ سپاه‌ چه‌ کسانی‌ بودند؟ فقط‌ برادران‌ تنی‌ عباس‌، عبدالله، جعفر و عثمان‌. عباس‌ آنها را فراخواند و فرمود: «یا بَنی‌ اُمّی‌! تَقَدَّمُوا حَتّی‌' اَر'اکُم‌ قَدْ نَصَحْتُم‌ لِلّهِ وَ لِرَسُولِهِ» [95]

ای‌ فرزندان‌ مادرم!‌ به‌ سوی‌ کارزار شتاب‌ کنید تا خود با چشمانم‌ ببینم‌ که‌ شما در راه‌ خدا و رسولش‌ خالصانه‌ عمل‌ کردید.هر سه‌ نفر به‌ قلب‌ سپاه‌ نفاق زدند تا به‌ فوز شهادت‌ نایل‌ شدند و وفاداری‌ خود را به‌ برادر ثابت‌ کردند. عباس‌ با دلی‌ آرام‌ بار دیگر نزد حسین‌ آمد تا اجازه‌ی‌ کارزار بگیرد. این‌ بار حسین‌ هیچ‌ بهانه‌ای‌ نداشت‌. دیگر نیرویی‌ نمانده‌ بود تا احتیاج‌ به‌ پرچمدار داشته‌ باشد؛ امّا نمی‌دانم‌ چرا حسین‌ نمی‌خواست‌ بی‌عباس‌ باشد!

عباس‌ سقای‌ دشت‌ کربلا بود. او شب‌ نهم‌ برای‌ اردوی‌ امام‌ آب‌ آورده‌ بود. او تنها امید بچه‌های‌ تشنه‌ بود و بچه‌ها چشمشان‌ را به‌ شانه‌های‌ عباس‌ دوخته‌ بودند. حسین‌ (ع) هنگام‌ رخصت‌ به‌ عباس‌ گفت‌: «فَاْطْلُبْ لِهؤُلا'ءِ الْأَطْفالِ قَلیلَاً مِنَ الْماءِ» [96] مقدار کمی‌ آب‌ برای‌ این‌ بچه‌ها جستجو کن‌.

عباس‌ مظهر غیرت‌ بود. باید کاری‌ می‌کرد. ابتدا نزد سپاه‌ کوفه‌ آمد، آنها را نصیحت‌ کرد، تشنگی‌ فرزندان‌ کوچک‌ رسول‌ خدا را تذکر داد، امّا در این‌ سنگ‌های‌ بی‌روح‌ هیچ‌ تأثیری‌ نیافت‌. نزد حسین‌ بازگشت‌ و از شکست‌ مأموریت‌ خود خبر داد؛ در همین‌ حال‌ «سَمِعَ الاَطْفالُ یُنادون‌: اَلْعَطَشَ، اَلْعَطَشَ» شنید که‌ بچه‌ها فریاد می‌زنند تشنگی‌، تشنگی‌.

مظهر غیرت‌ سر نیزه‌ای‌ به دست‌ گرفت‌ و مشکی‌ بر دوش‌ افکند و سوار بر اسب‌ شد و به‌ سوی‌ فرات‌ تاخت‌. چهار هزار مرد جنگی‌ که‌ بر شریعه‌ی‌ فرات‌ مأمور بودند، عباس‌ را محاصره‌ کردند. عباس‌ یک‌ تنه‌ حمله‌ کرد و راهی‌ به‌ سوی‌ فرات‌ باز کرد. با اسب‌ وارد شریعه‌ شد. عباس‌ که‌ خود سخت‌ تشنه‌ بود، دستان‌ را پر از آب‌ کرد تا بنوشد امّا «ذَکَرَ عَطَشَ الْحُسَینَ وَ اَهْلَ بَیْتِهِ» به‌ یاد تشنگی‌ حسین‌ و اهل‌ بیتش‌ افتاد، آب‌ را فرو ریخت‌ و مشک‌ را پر کرد. [97]

راستی‌ اقدام‌ عباس‌ با چه‌ عقلی‌ سازگار بود؟ نه‌ عقل‌ مادی‌ چنین‌ عملی‌ را می‌پذیرفت‌ و نه‌ عقل‌ الهی‌! چه‌ اینکه‌ عقل‌ الهی‌ حکم‌ می‌کرد که‌ عباس‌ خود را تقویت‌، تشنگی‌ را برطرف‌ و خود را تازه‌ نفس‌ کند تا از حریم‌ رسول‌ خدا جانانه‌ دفاع‌ نماید و دشمنان‌ خود را نابود سازد؛ ولی‌ عباس‌ مرزهای‌ عقل‌ را در نوردیده‌ بود و به‌ عشق‌ الهی‌ رسیده‌ بود.

ملاک‌های‌ عشق‌ الهی‌ هرگز در محدوده‌‌ی عقل‌ حتی عقل‌ الهی‌ نمی‌گنجد. عشق‌ الهی‌ استدلال‌بردار نیست‌، توصیفی‌ نیست‌؛ بلکه‌ چشیدنی‌ است‌ و عباس‌ عشق‌ الهی‌ را لمس‌ کرده‌ بود، در آن‌ فرو رفته‌ بود و آن‌ را با جانش‌ درآمیخته‌ بود.عباس‌ مشک‌ را به‌ دوش‌ کشید. سوار بر اسب‌ شد و به‌ سوی‌ خیمه‌ها حرکت‌ کرد. دشمن‌ از هر سو راه‌ را بر عباس‌ می‌بست‌. عباس‌ می‌جنگید و به‌ پیش‌ می‌رفت‌ و این‌ شعر را می‌خواند.

لأَرْهَبُ الْمَوَتَ اِذاِلْمَوتُ رَقی‌'      

حَتّی‌' اُواری‌' فِی‌ المَصالیتِ لِقا

نَفسی‌ لِنَفْسِ الْمُصَطَفی‌' الطُّهْرِ وَقا     

أِنّی‌ اَنَا الْعَباسُ اَغْدُوا بالسَّقا

و لاَاَخافُ السّرِّ یَوْمَ الْمُلْتَقی‌'

از مرگ‌ نمی‌ترسم‌ وقتی‌ که‌ مرگ‌ مرا صدا زند

تا اینکه‌ میان‌ مردان‌ جنگ‌آزموده‌ افتم‌

با جانم‌ جان‌ مصطفی‌ را نگهبانی‌ خواهم‌ کرد

من‌ عباسم‌ که‌ با مشک‌ پر از آب‌ می‌آیم‌

من‌ در روز کارزار از مصایب‌ نمی‌گریزم‌

عباس‌ رجز می‌خواند و دل‌ سیاه‌ کفر را می‌شکافت‌. زبونان‌ پست‌ طینت‌ را قدرت‌ مقابله‌ با او نبود. زیدبن‌ ورقاء یکی‌ از فرماندهان‌ واحدهای‌ محافظ‌ شریعه‌ پشت‌ درختی‌ کمین‌ کرد و از پشت‌ سر دست‌ راست‌ عباس‌ را قطع‌ کرد. عباس‌ شمشیر را به‌ دست‌ چپ‌ گرفت‌ و می‌جنگید و این‌ رجز را می‌خواند:

وَاللهِ أِنْ قَطَعْتُم‌ یَمینی‌          

أِنّی‌ اُحامی‌اَبَدَاً عَنْ دینی‌

وَ عَنْ اِمامٍ صادق الْیَقینی‌          

نَجْلُ النَّبیِ الطاهِرِ الْأَمینی‌

او می‌جنگید و به‌ پیش‌ می‌رفت‌. این‌ بار نیز روبه‌ صفتی‌ به‌ نام‌ حکیم‌بن‌ طفیل‌ پشت‌ درختی‌ دیگر کمین‌ کرد و دست‌ چپ‌ او را قطع‌ کرد. عباس‌ فریاد برآورد:

یا نَفْسِ لا'تَخْشی‌' مِنَ الکُفّارِ         

وَاْبْشِری‌ بِرَحْمَةِ الجَبّارِ

مَعَ النَّبیِّ السَّیِّدِ الْمُخْتار          

قَدَ قَطَعُوا بِبَغْیِهِم‌ سَیاری‌

فَأَصْلِهِمْ یاربِّ حَرِّ النّارِ [98]

عباس‌ هنوز امیدوار بود که‌ مأموریت‌ خود را انجام‌ دهد، نیمی‌ از راه‌ را طی‌ کرده‌ بود، یک‌ خیز دیگر می‌توانست‌ او را به‌ خیمه‌ها برساند؛ امّا اتّفاقی‌ افتاد که‌ همه‌ی‌ امیدش‌ را بر باد دید. مشک‌ را به‌ دهان‌ گرفت‌ و اسب‌ را هی‌ کرد؛ امّا ناگهان‌ دشمن‌ بدگهر تیری‌ به‌ سوی‌ مشک‌ نشانه‌ گرفت‌ و آن‌ را از آب‌ تهی‌ کرد. عباس‌ مأیوس‌ شد، تیر دیگری‌ رها شد و سینه‌ی‌ عباس‌ را شکافت‌، عباس‌ تمام‌ توان‌ خود را از دست‌ داد و بر زمین افتاد. [99] و منافقی‌ «با گرز آهنین‌ بر سرش‌ فرود آورد.» [100]

اینک‌ عباس‌ یک‌ آرزو داشت‌ و آن‌ آخرین‌ دیدار با امامش‌! فریاد زد «برادرا مرا دریاب.‌» حسین‌ چون‌ بازی‌ تیزپرواز خود را به‌ بالین‌ عباس‌ رساند، سر برادر را در دامن‌ گرفت‌، خون‌ را از چشمانش‌ پاک‌ کرد و خود خون‌ گریست‌ و تنها با یک‌ جمله‌ درد درونش‌ را بیرون‌ ریخت‌: «اَلْا'نَ اِنْکَسَرَ ظَهْرِی‌ وَ قَلَّتْ حیلَتی‌» دیگر کمرم‌ شکست‌ و از تدبیرم‌ کاسته‌ شد. [101]آنگاه‌ حسین‌ نگاهی‌ به‌ جنازه‌ی‌ رشید برادرش‌ افکند و گفت‌:

تَعَدَّیْتُمْ یا شَرَّ قَوْمٍ بِفِعْلِکُمْ       

وَ خالَفْتُمْ قَوْلَ النَّبیِّ مُحَمَدٍ

اَما کاَن‌ خَیْرُ الرُّسُلِ وَصاکُمِ بِنا       

اَما نَحْنُ مِنْ نَسْلِ النَّبیِّ الْمُسَدَدِ

اَما کاَنتِ الزَّهْر'ا اُمّی‌ دُونکُم‌        

اَما کانَ مِنْ خَیرِ الْبَریَةِ اَحمَدٌ

لُعِنْتُمْ وَ اْخْزَیْتُمُ بِما قَدْ جَنَیْتُمْ      

فَسَوْفَ تُلا'قُوا حَرَّ نارٍ تُوقَدُوا [102]

ای‌ بدترین‌ اقوام‌! با اعمالتان‌ به‌ حق‌ تجاوز کردید، به‌ سفارش‌ پیامبر، محمد (ص) پشت‌ پا زدید. آیا بهترین‌ پیامبران‌ در مورد ما سفارش‌ نکرد؟ آیا ما از فرزندان‌ پیامبر راست‌ گفتار نبودیم‌؟ آیا زهرا مادر من‌ نبود؟ آیا احمد از بهترین‌ انسان‌ها نبود. شما به‌ خاطر جنایتتان‌ از رحمت‌ خدا دور و خوار شدید. به‌ زودی‌ آتشی‌ که‌ خود برافروختید خواهید چشید.

آخرین‌ شهید: یاران‌ حسین‌ در آن‌ روز چه‌ زیبا بازی‌ کردند، نرد عشق‌ می‌باختند و جهانی‌ را مات‌ می‌کردند. آنان‌ پروانه‌ می‌شدند، می‌چرخیدند، خود را به‌ آتش‌ شمع‌ حسین‌ می‌زدند، می‌سوختند و بر زمین‌ می‌غلطیدند. برای‌ آخرین‌ دیدار سرداری‌ بعد از سرداری‌ نزد حسین‌ می‌آمد و می‌گفت‌: «السّلام‌ علیک‌ یابن‌ رسول‌الله» و حسین‌ می‌فرمود: «وَ عَلَیکَ الْسَّلا'م‌، وَ نَحْنُ خَلْفَکَ.»

بر تو سلام‌ باد ما به‌ زودی‌ پشت‌ سرت‌ خواهیم‌ آمد. سپس‌ حسین‌ این‌ آیه‌ را می‌خواند: «فَمِنْهُم‌ مَنْ قَضی‌' نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلوُ تَبْد'یلاً.»  [103] بعضی‌ بر سر پیمان‌ رفتند و بعضی‌ در صف‌ انتظار مانده‌اند. یاران‌ یکی‌ پس‌ از دیگری‌ به‌ شهادت‌ رسیدند. [104] آخرین‌ سردار سویدبن‌ عمرو خثعمی‌ بود. [105] سوید عابدی‌ والامقام‌ و جنگجویی‌ شجاع‌ بود. او نیز به‌ رسم‌ ادب‌ نزد حسین‌ آمد، نگاهی‌ عمیق‌ به‌ حسین‌ دوخت‌ و اشک‌ در چشمانش‌ حلقه‌ زد. او به‌ تنهایی‌ و بی‌یاوری‌ امامش‌ می‌گریست‌.

سوید به‌ قلب‌ سپاه‌ زد، جنگید و صدها زخم‌ بر تن‌ برداشت‌. سوید از شدت‌ خون‌ریزی‌ بی‌هوش‌ شد و بر زمین‌ افتاد. دشمن‌ پنداشت‌ او کشته‌ شده‌ است‌ و او را به‌ حال‌ خود رها کرد. سوید پس‌ از ساعتی‌ به‌ هوش‌ آمد؛ امّا شنید که‌ جمعیت‌ همهمه‌ی‌ شهادت حسین‌ را سر داده‌اند. او خشمگین‌ از جای‌ برخاست‌ و با خنجرش‌ به‌ دشمن‌ حمله‌ کرد و جنگید تا به‌ شهادت‌ رسید. [106] و این‌ چنین‌ آخرین‌ سردار و آخرین‌ شهید کربلا شد.

آخرین‌ وصیت

اکنون‌ حسین‌ تنهای‌ تنها بود. یاران‌، برادران‌، فرزندان‌، و خویشان‌ همه‌ به‌ شهادت‌ رسیده‌ بودند؛ امّا پیام‌آوران‌ کربلا هنوز زنده‌ و مصمم‌ ایستاده‌ بودند. اکنون‌ در آخرین‌ لحظات‌ یک‌ وظیفه‌ مانده‌ بود: تعیین‌ امام‌ بعدی‌. امامت‌ همزاد شهادت‌ بود. همان‌ طور که‌ شهادت‌ ادامه‌ می‌یافت‌، امامت‌ نیز باید جریان‌ یابد. امام‌ حسین‌ به‌ بالین‌ علی‌ پسر بزرگش‌ آمد تا مسئله‌ی‌ امامت‌ را روشن‌ کند «امام‌ حسین‌ (ع) خاتم‌ پیامبر که‌ علامت‌ رهبری‌ بود در دست‌ علی‌بن‌ حسین‌ کرد و امر امامت‌ را به‌ او سپرد، همانگونه‌ که‌ پیامبر، علی‌ و امام‌ حسن‌ چنین‌ کرده‌ بودند.» [107]

امام‌ حسین‌ باید سفارش‌ دیگری‌ هم‌ می‌کرد! گرچه‌ امام‌ سجاد اینک‌ در بستر بیماری‌ توان‌ حرکت‌ را نداشت‌؛ ولی‌ او باید کاروان‌ اهل‌ بیت‌ را رهبری‌ کند. اگر زینب‌ سالار است‌ او امام‌ است‌؛ پس‌ باید خود را برای‌ سختی‌ها آماده‌ کند. او مصیبت‌های‌ بزرگی‌ را در یک‌ روز دیده‌ است‌، با این‌ همه‌ باید قوی‌ باشد. او باید به‌ خدا اتکا کند؛ چون‌ هیچ‌ کس‌ جز خدا نمی‌تواند تسلای‌ این‌ همه‌ رنج‌ و مصیبت‌ باشد.

امام‌ حسین‌ بعد از وصیت‌ امامت‌ چگونگی‌ اتّکای‌ به‌ خداوند را به‌ امام‌ سجاد آموخت‌. او خود این‌ مرتبه‌ را چنین‌ گزارش‌ می‌کند: «روز عاشورا پدرم‌ در حالی‌ که‌ از او خون‌ می‌چکید مرا به‌ سینه‌ چسباند و فرمود: پسرم‌ دعایی‌ را که‌ فاطمه‌ به‌ من‌ آموخت‌ و او از رسول‌ خدا و او از جبرییل‌ فرا گرفته‌ بود به‌ خاطر بسپار و آن‌ را هنگام‌ سختی‌ها و غم‌ها بخوان‌:

بِحَقِّ یس‌ وَالْقُر'انِ الْحَکیمِ وَ بِحَقِّ طه‌' وَالْقُر'انِ الْعَظیمِ. یا مَنْ یَقْدِرُ عَلی‌' حَو'ائِجِ الْسّائِلینَ، یامَنْ یَعْلَمُ ما فی‌ ضَمیرِ، یا مُنَفِّسَ عَنِ الْمَکْرُوبینَ، یا مُفَرِّجَ عَنِ الْمَغْمُومینَ، یا ر'احِمَ الْشَیْخِ الْکَبیرِ، یا ر'ازِِقَ الطِفْلِ الْصَّغیرِ، یا مَنْ لا'یَحْتاجُ اِلَی‌ التَّفْسیر، صَلِّ عَلی‌' مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد. وَاْفْعَلْ بی‌ کَذ'ا وَ کَذ'ا.» [108]امام‌ حسین‌ همه‌ی‌ اقدامات‌ لازم‌ را به‌ عمل‌ آورد، از امام‌ سجاد (ع) خداحافظی‌ کرد و به‌ میدان‌ رفت‌.

آخرین‌ آزمایش‌

فرشتگان‌ چه‌ درکی‌ از آدم‌ داشتند؟ چه‌ می‌دانستند که‌ او تا کجا به‌ اوج‌ می‌رسد؟ آنها می‌دیدند که‌ آدمی‌از خاک‌ آفریده‌ شده‌، پست‌ترین‌ عنصر! چه‌ می‌دانستند که‌ همین‌ موجود خاکی‌ اهل‌ لقاء می‌شود و همنشین‌ با خدا. و او به‌ این‌ جایگاه‌ نه‌ به‌ رایگان‌، بلکه‌ با کدّ یمین‌ و عرق جبین خواهد رسید. او نه‌ مانند فرشتگان‌ بر سرشت‌ عبودیت‌ آفریده‌ شد، بلکه‌ فطرت‌ الهی‌ او با غرایز شیطانی‌اش‌ در هم‌ آمیخت‌ تا فطرت‌ الهی‌ را بر غرایز شیطانی‌ پیروز کند تا افتخار حضور پیدا کند.

چه‌ زیبا امام‌ علی‌ (ع) علت‌ برتری‌ آدمی‌ بر فرشتگان‌ را تفسیر کرد: «انّ‌الله عزّوجلَّ‌ رَکَّبَ فِی‌ الْمَلائکَةِ عَقْلاً بِلا'شَهْوَةٍ وَ رَکَّبَ فِی‌ الْبَهائِمِ شَهْوةً بِلا'عَقْلٍ و رَکَّبَ فی‌ بِنی‌آدَمَ کِلْتَیْهما فَمَنْ غَلَبَ عَقْلُهُ شَهْوَتَهُ فَهُوَ خَیْرٌ مِنَ الْمَلائِکَةِ وَ مَنْ غَلَبَتْ شَهْوتُهُ عَقلَهُ فَهُو شَرٌّ مِنَ الْبَهائِمِ.» [109] خداوند در فرشتگان‌ فقط‌ عقل‌ به‌ ودیعت‌ نهاد و در حیوانات‌ شهوت‌ را، امّا در آدمی‌ عقل‌ و شهوت‌ را ترکیب‌ کرد. پس‌ هر کس‌ عقل‌ را بر شهوتش‌ چیره‌ کرد از فرشته‌ برتر است‌ و کسی‌ که‌ شهوتش‌ بر عقلش‌ پیروز شد او بدتر از حیوانات‌ است‌.

سپس‌ خداوند آدمی‌ را پیوسته‌ میان‌ عقل‌ و شهوت‌، فطرت‌ و غریزه‌ و او را به‌ همراه‌ شیطان‌ وسوسه‌انگیز به‌ زمین‌ هبوط‌ داد. برای‌ چه‌؟ برای‌ اینکه‌ انسان‌ از لابلای‌ بلایا صعود کند. تا باز از خاک‌ به‌ افلاک‌ باز گردد. نه‌ به‌ راحتی‌ بلکه‌ با سختی‌. «یا اَیُّهَا الْأِنْسانُ اِنَّکَ کادِحٌ اِلی‌' ربِّکَ کَدْحَاً فُمُلا'قیه‌» [110] ای‌ انسان‌ تو با تلاش‌ پی‌گیر باید به‌ لقاءالله نایل‌ آیی‌. و این‌ لقاء است‌ که‌ ارزش‌ خود را به‌ رخ‌ فرشتگان‌ می‌کشاند.

امام‌ حسین‌ (ع) در آن‌ شرایط‌ سخت‌ روز عاشورا، باید چه‌ چیزی‌ را می‌خواست‌؟ پیروزی‌ غیرمترقبه‌ای‌ را. امّا امام‌ در ذوحسم‌ به‌ دوستان‌ و دشمنانش‌ اعلام‌ کرد: در این‌ شرایط‌ غیرارزشی‌ «لِیَرْغَبِ الْمؤمِنُ فی‌ لِقاءِاللهِ مُحِقّاً» مؤمن‌ باید دل‌ به‌ لقاءالله ببندد و به‌ دنبال‌ شهادت‌ برود و اینک‌ به‌ آنچه‌ می‌خواست‌ نزدیک‌ شده‌ بود. به‌ گزارش‌ امام‌ صادق (ع‌) در واپسین‌ لحظات‌، خداوند پیروزی‌ را بر حسین‌ پیشنهاد کرد و او را بین‌ پیروزی‌ بر دشمن‌ و لقاء الهی‌ مخیر کرد و حسین‌ لقاءالله را انتخاب‌ کرد؛ چون‌ حسین‌ با خدای‌ خویش‌ پیمان‌ شهادت‌ بسته‌ بود «ثُمَّ خُیِّرَ بِیْنَ الْنَصْرِ عَلی‌' اَعْدائِهِ وَ بَیْنَ لِقاءِالله فَاخْتارَ لِقاءَالله» [111]

بی‌جهت‌ نبود که‌ هر چه‌ کار بر او سخت‌تر می‌شد شاداب‌تر و پرنشاط‌تر می‌گردید تا جایی‌ که‌ گزارشگران‌ عاشورا روایت‌ کرده‌اند: «فَوَالله ما رأیْتُ مَکْثُوراً قَطُّ قَدْ قُتِلَ وُلْدُه‌ وَ اَهْلُ بَیْتِهِ وَ اَصْحابُهُ اَرْبَطُ جَأشاً مِنُهُ» [112] به‌ خدا قسم‌ هرگز کسی‌ را ندیده‌ بودم‌ که‌ این‌ گونه‌ کوهی‌ از سختی‌ها بر او فرو ریزد، فرزندان‌، اهل‌ بیت‌ و یارانش‌ همگی‌ به‌ شهادت‌ رسیده‌ باشند. امّا این‌ گونه‌ شجاع‌ و بانشاط‌ باشد.

چرا حسین‌ در آن‌ روز شاداب‌ نباشد؟ مگر نه‌ این‌ بود که‌ حسین‌ به‌ دنبال‌ لقاءالله بود و مرگ‌ معراج‌ لقاء؟ پس‌ حسین‌ هر چه‌ به‌ هدف‌ نزدیک‌تر می‌شد باید شاداب‌تر می‌شد. در همان‌ روز عاشورا شادابی‌ حسین‌ و بعضی‌ از یارانش‌ سؤال‌انگیز شده‌ بود. وقتی‌ می‌دیدند هر چه‌ کار بر حسین‌ و یارانش‌ سخت‌ می‌شود «تَشْرِقُ اَلْو'انُهُم‌ و تَهْدِی‌ْ جَو'ارِحُهُم‌ و تَسْکُنُ نُفُوسُهم‌» چهره‌اشان‌ افروخته‌تر و دست‌ و پایشان‌ محکم‌تر و روانشان‌ با آرامش‌تر می‌شد. آنها را به‌ یکدیگر نشان‌ می‌دادند و می‌گفتند:

«نگاه‌ کنید اینان‌ هیچ‌ اعتنایی‌ به‌ مرگ‌ ندارند. امام‌ (ع) در پاسخشان‌ فرمود: «صَبْراً بَنی‌کِر'امٍ فَمْا الْمِوْتُ أِلاّ' قَنْطَرةً تَعْبَرُ بِکُمْ عَن‌ الْبُؤسِ و الضَّر'اءِ اِلَی‌ الْجَنانِ الْو'اسِعَةِ وَ النَّعیمِ الدّ'ائِمَةِ. فَاَیُّکُمْ یَکْرَهُ اَنْ یُنْقَلَ مِنْ سِجْنٍ الی‌ قَصْرٍ.» [113] ای‌ فرزندان‌ کرامت‌! مرگ‌ تنها پلی‌ است‌ که‌ شما را از سختی‌ و گرفتاری‌ها به‌ بهشت‌ پهناور و نعمت‌های‌ جاودان‌ عبور می‌دهد. کدام‌ یک‌ از شما دوست‌ ندارید از زندان‌ به‌ کاخ‌ منتقل‌ شوید؟

آخرین‌ سرباز

فرمانده‌ کل‌ هدف‌ استراتژیک‌ ارتش‌ کربلا را نه‌ پیروزی‌ نظامی‌قرار داده‌ بود نه‌ انهدام‌ دشمن‌. او آمده‌ بود تا به‌ همه‌ی‌ نسل‌ها اعلام‌ کند که‌ با دست‌های‌ خالی‌ و نیروی‌ ناکافی‌ هم‌ می‌توان‌ در مقابل‌ دشمنان‌ بشریت‌ ایستاد. پس‌ بین‌ پیروزی‌ و تسلیم‌ راه‌ سومی‌هم‌ هست‌ و آن‌ شهادت‌. امّا شهادت؛‌ باید آن‌ گونه‌ برنامه‌ریزی‌ شود که‌ حصار زمان‌ و مکان‌ را درنوردد و آن‌ را در خود محبوس‌ نکند.

پس‌ شهادت‌ را باید هر چه‌ بیشتر آراست‌ و چه‌ آرایه‌ای‌ زیباتر از مظلومیت‌؟ حسین‌ (ع) چه‌ زیبا تاکتیک‌های‌ خود را با استراتژی‌اش‌ هماهنگ‌ کرد. حسین‌ با اهل‌ بیت و یارانش‌ در طول‌ روز دشت‌های‌ شهادت‌ را به‌ تسخیر خود درآورده‌ و زیباترین‌ صحنه‌ها را خلق‌ کرده‌ بودند و اینک‌ برای‌ فتح‌ بلندی‌های‌ مظلومیت‌ به‌ نیرویی‌ تازه‌ نفس‌ احتیاج‌ داشتند که‌ تاکنون‌ دور از جنگ‌ نگه‌ داشته‌ شده‌ بود.

حسین‌ (ع) در آخرین‌ لحظاتی‌ که‌ جز خودش‌ هیچ‌ کس‌ باقی‌ نمانده‌ بود، نیروی‌ احتیاطش‌ را به‌ میدان‌ آورد، نیرویی‌ که‌ توانست‌ توازن‌ قوا را به‌ نفع‌ او به‌ هم‌ بزند و دشمن‌ قدرتمند را برای‌ همیشه‌ خوار و زبون‌ سازد.

حسین‌ با تشریفات‌ خاصی‌ نیروی‌ احتیاطش‌ را به‌ میدان‌ اعزام‌ کرد. او باید به‌ دشمن‌ اتمام‌ حجت‌ می‌کرد که‌ من‌ چاره‌ای‌ جز استفاده‌ از سلاح‌ استراتژیک‌ ندارم‌. او به‌ عنوان‌ فرمانده‌ کل‌ قوا باید نشان‌ می‌داد که‌ تمام‌ تجهیزات‌ و واحدهای‌ عملیاتیش‌ به‌ اتمام‌ رسیده‌. به‌ همین‌ جهت‌ فریاد زد: «هَلْ مِنْ ذ'ابٍ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ‌اللهِ (ص)؟

هَلْ مِنْ مُوَحِدٍ یَخافُ‌اللهَ فینا؟ هَلْ مِنْ مُغیثٍ یَرُجُواللهَ بِاِغاثَتِنا؟ هل‌ مِنْ مُعینٍ یَرْجوُامّا عِنْدَاللهِ فی‌ اِعانَتِنا‌؟» [114] آیا مدافعی‌ هست‌ تا از حرم‌ رسول‌ خدا دفاع‌ کند؟ آیا موحدی‌ خداترس‌ وجود دارد؟ آیا یاریگری‌ هست‌ تا با یاری‌ ما به‌ خدا امید ببندد؟ آیا یاوری‌ هست‌ که‌ با یاوری‌ ما چشم‌ امید به‌ خداوند بدوزد؟

سکوت‌ بر تمام‌ میدان‌ کربلا سایه‌ افکند؛ زیرا در آن‌ سرزمین‌ همه‌ی‌ موحدان‌ به‌ شهادت‌ رسیده‌ بودند، همه‌ی‌ خداباوران‌ آنچه‌ در توان‌ داشتند به‌ کار برده‌ بودند و اینک‌ سرزمین‌ از مؤمنانِ پاک‌ خالی‌ شده‌ بود و صحرای‌ کربلا بی‌رقیب‌ جولانگاه‌ دشمنان‌ خدا گشته‌ بود. در پاسخ‌ حسین‌ هیج‌ ندایی‌ برنخاست‌.

سکوت

/ 0 نظر / 5 بازدید